تبليغاتX
(Somewhere in Time) جايي در زمان
جمعه 1390/05/14
شراكت در قتل بی‌رحمانه‌ی صنعت چاپ و نشر كتاب كشور

 

تقاضا، يادآوری، هشدار و چيزهای ديگر

واقعاً هم كه هر چی سنگ است مال پای لنگ است و در اين مملكت هم كه پای هيچ‌كس هيچ‌وقت لنگ‌تر از اهل هنر و فرهنگ نبوده و نيست و ظاهراً نخواهد بود. حتی تصورش را هم نمی‌شود كرد كه تخصص يا خدمات صنف‌ها و مشاغل مختلف را بشود يك‌جوری تبديل كرد به فايل و گذاشت توی اينترنت تا راحت و رايگان در دسترس همه قرار بگيرد. اين وسط فقط حاصل كار قشر هنرمند و كلاً اهل فرهنگ است كه به راحتی تمام می‌توان مفت و مجانی در دسترس همه قرارش داد و اين كه می‌گويم به‌راحتی تمام، اصلاً اغراق نيست. مگر اسكن كردن يك كتاب حتی چندصد صفحه‌ای چه‌قدر زحمت و وقت می‌برد و مگر نياز به تخصص و دانش خاصی دارد؟ كلاً حاصل كار اهل فرهنگ و هنر اين‌طور است، چون اين قضيه شامل حال آهنگ‌ساز و خواننده و نوازنده و حتی فيلم‌ساز و تهيه‌كننده و... هم می‌شود.

شخصاً يكی از مدافعان پروپاقرص نشر آزاد و بدون مانع اطلاعات هستم، ولی بديهی است كه در مورد عرصه‌ی نشر كتاب، قضيه كاملاً فرق می‌كند چون اين عرصه علاوه بر ابعاد فرهنگی‌اش ابعاد مالی و اقتصادی نيز دارد.  اوضاع نشر كتاب در كشور ما را زمانی می‌شد با صفت‌هايی مثل آشفته و وحشتناك و از اين قبيل كمابيش توصيف كرد، ولی در چند سال اخير، به لطف تلاش‌های بی‌امان مسئولان مربوطه، ظاهراً بايد برای اين اوضاع، دنبال صفت‌های جديدی گشت تا شايد لااقل كمی حق مطلب را ادا كند. حالا حتی موفق‌ترين و پركارترين ناشران كشور هم يا ورشكسته شده‌اند يا در آستانه‌ی ورشكستگی هستند يا اين كه با سيلی صورت خود را سرخ نگه داشته‌اند. طبعاً وضعيت نويسنده و مترجم و ويراستار و كتاب‌فروش و بقيه هم كاملاً متناسب با همين اوضاع است. دلم نمی‌خواهد شعار بدهم ولی بی‌تعارف بايد گفت كه همه‌ی‌ كسانی كه در چنين اوضاعی هم‌چنان پايمردانه با به جان خريدن همه‌ی مصيبت‌های مختلف در اين عرصه‌ها فعاليت می‌كنند واقعاً دارند ايثار می‌كنند. آن ناشر، سرمايه‌اش را می‌تواند در راه‌هايی پرسودتر و بسيار بی‌دردسرتر (و البته غيرفرهنگی يا حتی ضدفرهنگی) به كار بيندازد. آن كتاب‌فروش و مترجم و نويسنده هم می‌توانند از توانايی‌ها يا امكانات‌شان به شيوه‌هايی بسيار آسان‌‌تر و با بازده مالی چشمگيرتر، كسب درآمد كنند. حالا حتی آن كسی كه كتاب می‌خرد هم به‌نوعی دارد ايثار می‌كند، چون می‌دانيم كه بيش‌تر كتاب‌خوان‌های مملكت از طبقه‌ی متوسط هستند و قطعاً آن كتاب‌خوان عزيز هم اين كار را به قيمت صرف‌نظر كردن از بعضی چيزهای ديگر انجام می‌دهد. خلاصه، عمدتاً به يمن سماجت و پوست‌كلفتی و دل‌سوزی عده‌ای آدم حسابی و فرهنگ‌دوست و محترم است كه صنعت نشر كتاب با مصيبت و مشقت، به هر حال لك و لكی دارد می‌كند. آدم‌هايی كه از قضا اصلاً هم پوست‌كلفت نيستند! نه به لحاظ مالی و نه به لحاظ معنوی.

اما فعلاً روی صحبت‌ام به كسانی است كه در شرايطی چنين، كتاب‌های تأليفی و ترجمه‌ای موجود در بازار را از طريق تايپ كردن يا اسكن كردن تبديل به فايل‌های كامپيوتری قابل‌دانلود می‌كنند و در اينترنت می‌گذارند و مطمئنم كه اغلب هم خود را خدمت‌گزار فرهنگ و ادب كشور می‌دانند، ولی (جمله‌ها‌ی توی گيومه را با لحن و آهنگ فريادی ملتمسانه بخوانيد لطفاً): «دوستان محترم! خانم‌ها! آقايان! خواهش می‌كنم اين كار را نكنيد. بس كنيد. ادامه ندهيد! با اين كار همان اندك توان و رمقی را هم كه در جان صنعت محتضر نشر كتاب مملكت مانده می‌گيريد.» منظورم كسانی‌اند كه كتاب‌هايی را كه آزادانه در دسترس همه‌ی علاقه‌مندان هستند به اين شكل عرضه می‌كنند و نيز كسانی كه به جای خريدن اين كتاب‌ها، آن‌ها را دانلود می‌كنند. تيراژ كتاب در كشور ما اغلب در محدوده‌هايی چنان رقت‌انگيز و مضحك سير می‌كند كه اگر موضوع اين‌قدر دل‌خراش نبود می‌شد يك يا حتی چند شكم سير به آن‌ خنديد. تيراژ پانصد يا هزار نسخه برای رمان نويسنده‌ی معتبری كه سال‌هاست نوشته‌هايش در معتبرترين مطبوعات مملكت دارند چاپ می‌شوند حتی فاجعه هم نيست و چيزی است به‌مراتب بدتر كه نمی‌دانم چيست. حداقل اين كه نمی‌دانم چه اسمی می‌شود رويش گذاشت. تازه مگر تيراژ دوهزار و سه هزار خيلی بهتر و اميدواركننده‌تر است؟ انصاف است كه همين مختصر فروش و گردش مالی را هم از گروه پرشماری از افراد متخصص و بامعلومات مملكت كه زندگی‌شان بايد از اين راه و فقط و فقط هم از اين راه بچرخد، دريغ كنيم؟ و تازه با داعيه‌ی فرهنگ‌دوستی و رسالت نشر فرهنگ هم اين كار را انجام بدهيم؟ (يكی بر شاخه بُن می‌بريد...) اگر واقعاً اصرار داريد كه به گسترش فرهنگ و ادب، خدمت كنيد راه‌های به‌مراتب بهتری هم وجود دارد. مطبوعات قديمی، اعم از روزنامه‌ و مجله‌، به‌خصوص مجله‌ها و جُنگ‌های فرهنگی بسيار ارزشمندی سال‌ها پيش منتشر شده‌اند. مثلاً «كتاب هفته‌»ی قديمی خودمان كه قطعاً گنجينه‌ای است كه حداقل در تاريخ نشر و مطبوعات كشور ما هم‌چنان بی‌نظير و تك است. نشريه‌های چند دهه پيش ‌يا حتی كتاب‌هايی كه ديگر در دسترس نيستند و خيلی‌های‌شان در محدوده‌ی آن‌چه  معروف است به public domain قرار می‌گيرند و البته بسيار هم كارهای ارزنده‌ای هستند. لطفاً اين‌ها را تايپ كنيد، اسكن كنيد، نمی‌دانم. هر كاری. به اين ترتيب، علاوه بر حفظ و حراست از دستمايه‌های فرهنگی مملكت، امكانی فراهم می‌آوريد تا به‌عنوان منبع و مرجع بتوان از اين منابع ارزشمند استفاده كرد و دانشجو و محقق و علاقه‌مند و خلاصه هر كسی بتواند به آن‌ها مراجعه كند. به اين می‌گويند كار فرهنگی ارزشمند.

برای كسانی كه هم‌چنان متقاعد به زشت بودن و زيان‌بار بودن اين فرايند نشده‌اند و احتمالاً برخی از آن‌ها با خيال راحت و آسوده از اين كه هيچ‌كس كاری به كارشان نخواهد داشت و حالا حالاها می‌توانند اين كار را ادامه بدهند و خلاصه اين كه كی به كيست، هم خبری دارم كه قطعاً برای‌شان خوشايند نخواهد بود. مسعود مهرابی، صاحب امتياز و مدير مسئول ماهنامه‌ی فيلم خودمان كه از زبده‌ترين و مهم‌ترين كاريكاتوريست‌های قديمی مملكت است و كلی كار تأليفی و تحقيقی ارزشمند هم در قالب كتاب عرضه كرده و مهم‌تر از همه‌ی اين‌ها – برای من البته - دوست و انسان نازنين و بسيار شريفی است، و اصلاً نمی‌دانم چرا اين توضيحات را دادم چون حتماً همه‌ی شما می‌شناسيدش، اخيراً پس از مواجهه با نمونه‌هايی از اين‌گونه فايل‌های اينترنتی كه طبعاً بسيار مايه‌ی آشفتگی‌ و ناراحتی‌اش شد، از آن‌جا كه آدم بسيار جدی و پی‌گيری است (از آن آدم‌هايی كه وقتی آستين‌شان را برای انجام دادن كاری حتی دشوار بالا می‌زنند هر جور شده تا ته خط می‌روند)، از طريق دوست و همكار بسيار نازنين و شريف ديگری يعنی استاد جهانبخش نورايی كه علاوه بر اين كه منتقدی صاحب‌سبك و پيشگام است، وكيلی برجسته و بين‌المللی نيز هست، به تعقيب قضايی باعث و بانی اين قضيه پرداخته‌اند و روال كار را به جايی رسانده‌اند كه طرف مربوطه به احتمال قريب به يقين مجبور به پرداخت خسارت قابل‌توجهی خواهد شد.

ظاهراً اين شكايت و پی‌گيری قضايی به مذاق عده‌ای كه اغلب هم اهل فرهنگ هستند چندان خوش نيامده (كه برای من اصلاً قابل‌هضم نيست چون قاعدتاً بايد موضع هر كسی كه دغدغه‌ی فرهنگ و هنر اين مرزوبوم را دارد در برابر ماجرايی چنين كاملاً مشخص باشد). نمی‌دانم طرف مربوطه كيست يعنی خوش‌بختانه يا متأسفانه ايشان را نمی‌شناسم ولی به سهم خودم همين جا از اقدام اين دوستان و همكاران‌مان مبنی بر پی‌گيری قضايی قضيه به‌شدت و با تمام وجود دفاع می‌كنم. بعضی وقت‌ها شدت عمل نه تنها مفيد بلكه واجب است. باشد تا از اين طريق لااقل اين پيام به كسانی كه متأسفانه با زبان آشتی و منطق، به ناشايست بودن اين كار متقاعد نمی‌شوند يا نمی‌خواهند متقاعد شوند، منتقل شود كه برخلاف تصورشان خيلی راحت‌تر از آن كه گمان می‌كنند امكان رودررو شدن آن‌ها با مراجع قانونی بابت اين كار وجود دارد. و پس از آن، حداقل قضيه، پرداخت خسارت‌هايی است كه به افراد و نهادهای مختلف از اين طريق وارد كرده‌اند. فقط چندتايی آدم پی‌گير و جدی لازم دارد. شخصاً اميدوارم كه كار ديگر هرگز به اين مرحله نكشد و همان دلايلی كه در بالا به آن‌ها اشاره كردم و آن‌‌چه ديگران هم در جاهای ديگر در اين‌باره گفته‌اند و نوشته‌اند اين افراد را متوجه پيامدهای ناخوشايند و واقعاً زيان‌بار كارشان كرده باشد.

خلاصه اين كه اگر می‌خواهيد صنعت رو به زوال نشر كتاب در ايران همين چند نفس آخرش را هم بكشد و خيال خيلی‌ها را راحت كند، اين رويه را ادامه دهيد و كتاب‌های تأليفی و ترجمه‌ی توی بازار را در قالب فايل‌های اينترنتی قابل دانلود بريزيد توی ‌اينترنت. البته اين خيلی‌هايی كه خيال‌شان راحت می‌شود را همه‌مان می‌شناسيم ولی محض يادآوری عرض می‌كنم منظور همان كسانی هستند كه سال‌های سال است با اشتياق انتظار چنين روزی را كه در حكم جشن و ضيافتی بی‌همتا برای‌شان خواهد بود می‌كشند: جشن مرگ صنعت چاپ و نشر كتاب در ايران.

 

دوشنبه 1390/05/10
«جدال در تابستان» يا «به شاعر شليك كنيد»


خيالِ بی‌خوابی

----------------

تو

تكررِ سپيدِ شبی

و رنجِ بی‌ستاره بودن

با تو

لبخندی‌ست مهربان

در آستانه‌ی صبحی خاكستری.

تو

جرقه‌ی پنهانِ زيرِ خاكستری

و ستاره‌ی تازه‌ی شب

كه می‌فريبی             

می‌بَری

         می‌سپاری

        می‌گريزی،

                  و تو می‌گريزی از تمنايم

وقتی كه مُلتمس

لب به سكوتت دارم و تو

سخن به پُكِ سيگاری می‌بندی.

و می‌بندی درهای آشتی را

وقتی كه پلك‌هايت را

به روی التماسم می‌بندی،

و می‌بندی

دست‌هايم را

با بَندی از آس‌هایِ پنهانت

تا وقتی كه دل داری و

                      من

بی‌دل

از پی‌یِ تو دل‌دل می‌زنم

و تو صدايم نمی‌زنی

و می‌زنی

تن به بی‌خيالی‌ی‌ِ خواب.

 

عاشقانه

---------

تو را با چشم‌هایِ خودت

نگاه می‌كنم

كه چه بالابلندی و

                     تُرد.

تو را از بُلندایِ تو می‌بينم

كه چه سبزی و چه سخت

تو را به چوبِ خودت می‌رانم

كه چه سدی و چه سنگ.                                       

 

بانو

----

تو را اگر نديده بودم

حالا

آسوده و آرام

از ميان جعبه‌ی رنگ‌ها

رنگِ چشم‌هايت را

انتخاب می‌كردم.


نكند فكر كرده‌ايد كه اين شعرها مال من است؟ به قول بچه‌های امروزی عمراً! كاش بود. نه، اين شعرها برگرفته از كتابی است، مجموعه شعری، با عنوان سايه‌ات را قاب می‌گيرم كه در سال 1380 منتشر شده. در صفحه‌ی اول كتاب با خودكار آبی با خطی كه صاحب‌اش معتقد بود و هست كه فوق‌العاده زيباست، نوشته شده: «برای جيگرطلای من شهزاد رحمتی. به آقای مخل آسايش سلام برسانيد.» زير اين كلمه‌ها هم نوشته شده «عليرضا م.» يك‌وقت فكر بد نكنيد! اين «جيگرطلا» شوخی خاص و شخصی نويسنده‌ی اين جمله‌ها و من بوده و هست و بس. «آقای مخل آسايش» هم همين‌طور. و اين جناب عليرضا م. هم همان عليرضا معتمدی است كه نويسنده يعنی شاعر همين كتاب هم هست و قاعدتاً همه‌ی شما می‌شناسيدش. شعرهای بالا را گفتم كه از اين كتاب برگرفته‌ام ولی می‌توانستم هر كدام از شعرهای ديگر اين مجموعه را هم در اين‌جا بياورم. واقعاً فرقی نمی‌كرد. همه‌شان عالی‌اند.

اين جناب عليرضا معتمدی دوست بسيار صميمی و قديمی‌ام است. اين كتاب عليرضا ده سال پيش منتشر شده كه او تازه 23 سال داشت و تازه بخشی از شعرهايش هم مال سال‌های پيش از آن بود يعنی زمانی كه عليرضا خيلی جوان بود. شعرهای زيبايی است، نه؟ شعرهای بهتر از اين هم دارد. گذشته از شعرهايی كه امكان چاپ شدن نداشتند و فعلاً هم ندارند، در ميان همان شعرهای منتشرشده‌اش هم آن كه من بيش‌تر از همه دوست دارم شعری است كه در يكی از شماره‌های ويژه‌ی ماهنامه‌ی فيلم، فكر می‌كنم شماره‌ی بيست سالگی مجله‌ی عزيزمان، منتشر شده. به دو دليل آن شعر را نياوردم: يكی آن كه به من هديه‌اش كرده و گفتم شايد آوردنش به‌نوعی خودخواهانه باشد، يعنی لو بدهد كه چه آدم خودخواهی هستم. دليل ديگر و البته مهم‌ترش هم اين است كه آن شماره‌ی مجله و طبعاً آن شعر را دم دست‌ام ندارم. البته آن شعر را كاملاً از بر هستم ولی خب در نهايت قيد آوردنش در اين‌جا را زدم چون در مورد شعر و به‌خصوص در مورد آن شعر خاص كه فرم و تكنيك پيچيده و خيلی جالب و ويژه‌ای دارد خيلی حساسم و معتقدم در شعر، آن هم چنين شعری، حتی اعراب‌گذاری‌ها هم بايد دقيقاً به همان شكلی كه شاعر خواسته، بيايد و به حافظه هم به هر حال نمی‌توان تا آن حد متكی بود كه از بابت همه‌ی اين‌ها به آن اطمينان داشت. نمی‌دانم، راستش شايد دليل اصلی‌ترش يك‌جور خست و لئامت فرهنگی باشد. از آن‌جا كه بعضی وقت‌ها خيلی آدم بی‌جنبه‌ای می‌شوم ، شايد به خاطر اين كه عليرضا اين شعر را به من هديه‌ كرده به‌نوعی نسبت به آن احساس تملك دارم. ولی برای آن كه بدانيد آن‌قدرها هم آدم خودخواهی نيستم يا در واقع برای آن كه نفهميد چه‌قدر آدم خودخواهی هستم، اين را هم بگويم كه تا جايی كه می‌دانم عليرضا اول آن شعر را سرود و بعد كه شبی در خانه‌شان، در حالی كه دوست بسيار عزيز ديگری هم حضور داشت و می‌تواند شهادت بدهد، آن را برايم خواند و من ديوانه‌وار عاشق شعرش شدم بعداً آن را به من هديه كرد. پس اين‌جور نبوده كه به خاطر آن كه اين شعر را به من هديه كرده به طرز خودخواهانه‌ای عاشق‌اش شده باشم، هرچند كه اعتراف می‌كنم پس از اين قضيه، عشق‌ام به آن شعر به طرز خودخواهانه‌ای دوچندان شد (می‌شود عشق دوچندان بشود؟)


به هر حال از اين قضايا گذشته، اين حرف‌ها را به اين دليل نوشتم تا يك گلايه‌ی اساسی از اين رفيق عزيز و نازنين خودم بكنم و قبلش هم آن شعرها را آوردم تا شما خواننده‌ی گرامی را هم در اين گلايه با خودم شريك بكنم يعنی به‌نوعی ياركشی بكنم. چرا؟ چون به جای آن كه بنشيند (يا بايستد يا اگر هم دلش می‌خواهد دراز بكشد اصلاً. آن ديگر به ما ربطی ندارد) و از اين شعرهای خوب‌خوب بگويد و روح و ذهن ما را بنوازد سال‌هاست توی خانه نشسته و دارد مرتب برای سيما خانم چيز می‌نويسد. اين سيما خانم كه می‌گويم منظورم همان موجود تحمل‌ناپذير و اعصاب‌خردكنی است كه سال‌هاست دارد روی اعصاب همه‌مان راه می‌رود يا بهتر است بگويم می‌دود و گاهی اوقات حتی رويش كارهای بد هم می‌كند. همان سيما خانمی كه با پول ما و شما دارد چرخش می‌چرخد ولی محض نمونه يك بار هم نشده در سراسر اين سال‌ها كه هوا‌ی‌مان را داشته باشد. سريال‌ها و تله فيلم‌هايش هم كه به هر حال اگر نخواهيم مثل اغلب دوستان اغراق كنيم و همه كس و همه چيز را به يك چوب برانيم، به هر حال خيلی به‌ندرت چيز دندان‌گيری توی‌شان پيدا می‌شود. البته اين رفيق ما فقط برای سيما خانم نمی‌نويسد بلكه گاهی برای برادر بزرگ‌تر ايشان يعنی جناب مستطاب هنر هفتم هم می‌نويسد. راستش به‌ندرت كارهايی را كه عليرضا برای سيما خانم نوشته ديده‌ام و هيچ‌يك را دنبال نكرده‌ام. زياد حس خوبی نسبت به كليت قضيه نداشته‌ام كه با خواندن اين جمله‌ها حتماً خودتان متوجهش شده‌ايد يا خواهيد شد. ولی نديد كاملاً مطمئنم كه سطح كيفی همه‌ی چيزهايی كه برای سيما خانم و بروبچه‌هايش نوشته به لحاظ كيفی بالاتر از سطح معمول سيما خانم بوده‌‌اند و هستند. عليرضا از آن آدم‌هايی‌است كه فكر نمی‌كنم اصلاً بتواند بد بنويسد. اما چه كنم كه وقتی سيما خانم را در ذهن‌ام مجسم می‌كنم بی‌اختيار زن گنده‌ی زشتی با شلوار كردی را می‌بينم كه به‌شدت هم بددهن و بداخلاق است و مدام دارد به جان همه غر می‌زند و به زمين و زمان گير می‌دهد و مرتب هم دست‌اش را می‌كند توی دماغش. در عين حال گاهی هم بدجوری دلش می‌خواهد ادای خانم‌های باكلاس را دربياورد ولی طبعاً جواب نمی‌دهد.


با توجه به همه‌ی اين‌ قضايا خيلی دلم می‌خواست عليرضا همين‌ الان دم دست‌ام بود تا يك فصل كتك‌اش می‌زدم يا يك فصل ازش كتك می‌خوردم. چرا؟ دليل اين حس سادومازوخيستی غريب، اين است كه معتقدم اين جناب سال‌هاست دارد وقت‌اش را رسماً هدر می‌دهد. دست‌كم بخش عمده‌ی وقت‌اش را. آدمی كه هميشه‌ی خدا چند ايده‌ی ناب برای  رمان و داستان داشت و مرتب شعر می‌سرود و هميشه رمانی داستانی چيزی در دست داشت و با شور و حرارت تمام درباره‌شان صحبت می‌كرد و همان موقع‌ها هم رمانی نوشت به اسم او كه من خيلی دوست‌اش دارم، الان به جای اين كه بنشيند، بايستد يا دراز بكشد يا در هر حالت ديگری قرار بگيرد و شعر بگويد و داستان و رمان بنويسد برِ دل سيما خانم نشسته و مدام برای او می‌نويسد. قضيه‌ی غم نان و اين حرف‌ها را می‌دانم البته (معلوم است كه می‌دانم، چون خودم هم به آن مبتلا هستم. پس چی؟ فكر كرديد من كيك می‌خورم؟) و اين را هم می‌دانم كه به رمانش اجازه‌ی انتشار ندادند و به مجموعه شعرش هم و... ولی به هر حال ما كه آدم‌های حرفه‌ای اين عرصه هستيم بايد ديگر دست‌مان آمده باشد كه محدوده‌ای كه برای‌مان در نظر گرفته شده ابعادش چه‌قدر در چه‌قدر است، يعنی چند ميليمتر در چند سانتيمتر است. البته می‌دانم كه خيلی سخت است و می‌دانم كه ارشاد خان گاهی به چيزهايی گير می‌دهد كه مخ آدم سوت می‌كشد و بوق می‌زند و خون بالا می‌آورد، ولی‌ اين را هم می‌دانم كه همه‌ی‌ اين‌ها بالاخره يك‌روزی ‌يك‌جوری چاپ می‌شوند و خوانده می‌شوند. همان‌طور كه همه‌ی‌ فيلم‌های توقيف‌‌شده‌ی دنيا و همين ايران خودمان هم بالاخره ديده شدند و می‌شوند. كی فكرش را می‌كرد كه مثلاً فيلم آدم برفی را همين سيما خانم بدعنق و بدسليقه‌ی خودمان روزی نمايش بدهد؟ كه ديديم داد. يا كی فكرش را می‌كرد كه فيلم شب‌های زاينده‌رود را همين سيما خانم يك روز نمايش بدهد؟ كه خب ديديم نداد و خب هيچ‌كس هم فكرش را نمی‌كرد كه نمايش‌اش بدهد.

اين نكته را هم می‌دانم متأسفانه كه آدم وقتی سال‌ها يك‌جور خاصی ‌بنويسد و يك چيزهای خاصی را بنويسد ديگر برايش عادت می‌شود يعنی ديگر كلاً می‌شود نويسنده‌ی آن‌جور چيزها و اصولاً‌ نويسنده‌ای آن‌جوری. در اين مورد حتی تصورش هم مو بر تن من يكی راست می‌كند. البته خوش‌بختانه هنوز اين اتفاق نيفتاده و همين جا می‌خواهم رسماً به اين رفيق عزيزم هشدار بدهم، گوشزد كنم، ازش خواهش بكنم، يادآوری بكنم، چه‌می‌دانم، بالانس بزنم يا ابوعطا بخوانم يا هر كاری را كه می‌تواند موثر باشد بكنم، تا يك فكری بكند. نمی‌گويم ارتباطش با سيما خانم را قطع كند. می‌دانم قضيه‌ی غم نان و اين حرف‌ها را. به‌خصوص كه حالا ديگر عيالوار هم هست. ولی خب بايد يك فكری بكند و به ترفند و تمهيدی، يك وقتی، يك بخشی از زندگی‌اش را از چنگ سيما خانم كه به‌شدت هم زياده‌خواه و تماميت‌طلب است دربياورد و به قول گزارش‌گران فوتبال «مال خود» بكند (كلاً اين سيما خانم، آراسته است به انواع و اقسام فضيلت‌ها و محاسن دوست‌داشتنی! برای همين و به‌خصوص به خاطر جهيزيه‌ی هميشه پروپيمانش هم هست كه اين‌قدر شوهر دارد و هم‌چنان كلی خواستگار ديگر هم دارد كه بارها درهای ساختمان جام جم را از پاشنه درآورده‌اند). بعد همان يك بخش را به سرودن شعرهای خوب‌خوب و نوشتن داستان‌ها و رمان‌های جالب اختصاص دهد و ما هم بخوانيم و حظ كنيم و كيف‌اش را ببريم. می‌دانم سخت است ولی خب مگر انتظار داشتيم زندگی نويسنده جماعت در اين ملك، سخت نباشد؟ ما كه نه دلاليم و نه واسطه و نه اهل زدوبند با كله‌گنده‌ها و نه زبان‌باز و نه دودوزه‌باز و نه فرصت‌طلب و نه بادمجان دور قاب‌چين. و به خاطر همه‌ی اين‌ها نبودن است كه نويسنده هستيم يا شايد هم به خاطر نويسنده بودن است كه هيچ‌كدام از اين‌ها نيستيم و نمی‌توانيم باشيم و خوش‌بختانه صد سال سياه ديگر هم نمی‌خواهيم باشيم.


خلاصه اين كه خيلی دلم می‌خواست همين الان اين بشر اين‌جا بود و يك فصل كتك‌اش می‌زدم يا شايد هم يك فصل ازش كتك می‌خوردم. در هر دو حال در اين چله‌ی تابستانی دلم خنك می‌شد. از اين خنك‌تر می‌شد لااقل. راستی، گفتم كه آن شعرها را به اين دليل اول مطلب‌ام آوردم تا اگر بشود برای گلايه از عليرضا ياركشی بكنم. خب اگر موفق به اين كار شده باشم الان به جای اين كه تكی با او دعوا كنم می‌توانيم برای محكم‌كاری دسته‌جمعی بريزيم سرش و يك فصل خدا كتك‌اش بزنيم. آخ كه چه كيفی می‌دهد در اين چله‌ی تابستانی! نه؟

                                                           
چهارشنبه 1390/04/22
آنتی تز 5: هر وقت روس‌ها آمدند بيدارم كنيد!

كدام مهم‌تر است؟

نام خليج فارس يا خود خليج فارس؟                              

فكر نمی‌كنم هيچ ملت ديگری به اندازه‌ی ما ايرانی‌ها اين‌قدر صرفاً دربند وشيفته‌ی اسم‌ها باشد و به اسم‌ها اهميت بدهد بدون اهميت قايل شدن برای جوهر و ماهيت چيزها و پديده‌ها و خود آن چيزی كه آن اسم نمايندگی می‌كند. برای انواع و اقسام چيزها و آدم‌ها فقط اسم داريم و تازه روزهای خاصی را هم به آن‌ها اختصاص می‌دهيم. روز كشاورز و كارگر و معلم و دانش‌آموز و دانشجو و طبيعت و درخت‌كاری و نيكوكاری و پدر و مادر و عمه و خاله و...

 

افسانه‌ی آريايی و خليج مريخی            

 نمونه‌ی بارز اين دغدغه‌ی خاص ما در اهميت دادن به اسم (و فقط هم اسم) همين بحث‌های بی‌پايان مربوط به تأييد اسم خليج فارس و تكذيب اسم خليج العربی است كه سال‌هاست سر آن بحث‌های داغ درگرفته و يقه‌ی خودشان و ديگران را جر داده‌اند و می‌دهند و حتی برايش آواز هم خوانده‌اند و اظهار نظرها هم كه اغلب به بيان نظرهای نژادپرستانه می‌انجامد و طبق معمول به بحث‌های يك‌طرفه و آخرش هم اغلب به تئوری‌های نيم‌‌بند و ادعاهای توخالی در مورد نژاد پاك آريايی و... (نمی‌دانم آخر ما كه درصد ژن‌های مغولی و به‌خصوص عربی در خون‌مان به‌مراتب بيش‌تر از ژن‌های "آريايی" است و شاهد زنده‌اش هم شكل و شمايل‌مان است را چه به اين حرف‌ها. خودتان قضاوت كنيد: انصافاً ما به آلمانی‌ها بيش‌تر شبيه هستيم يا مثلاً عراقی‌ها؟!).

الان هم كه نظرخواهی در مورد اسم خليج در گوگل راه افتاده و اين حرف‌ها. شخصاً دل خوشی از اعراب ندارم. ولی آخر مايی كه اين‌قدر برای اسم خليج، يقه جر می‌دهيم، آيا يك‌دهم اين تعصب و حساسيت را در مورد خود خليج، يعنی خليج به مفهوم پديده‌ای عينی و مادی و نه واژه‌ای نمادين، و بلاهايی كه بر سرش آمده و هم‌چنان دارد می‌آيد نشان داده‌ايم؟ اصلاً از اين بلاها خبر داريم؟ مطمئن‌ام كه اين حرف‌هايم با واكنش‌های منفی شديدی مواجه خواهد شد ولی شخصاً اگر مريخی‌ها هم بيايند و اسم اين خليج را بگذارند خليج مريخی، كوچك‌ترين مشكلی با اين قضيه نخواهم داشت، به شرطی كه در عوضش كمی به وضعيت بيولوژيك وحشتناك آن سروسامان بدهند، مثلاً فكری به حال آلودگی‌های شيميايی وحشتناكی كه به‌طور مداوم دارد به آن وارد می‌شود بكنند و فكری كنند به حال گونه‌های حياتی متعدد و مفيد و ضروری زير آب (حتی اگر مفيد و ضروری نباشند هم فرق نمی‌كند. به هر حال موجود زنده كه هستند؟) كه از بين رفته‌اند يا در آستانه‌ی نابودیِ هستند. در اين صورت من يكی كه نه تنها به هيچ وجه ناراحت نخواهم شد بلكه خيلی هم ذوق‌زده خواهم شد، جوری كه با خوش‌حالی و مسرت تمام، حاضرم نام «خليج مريخی» را بر هر جايی كه دم دستم باشد بنويسم؛ حتی در و ديوار شهر! باور كنيد كه حتی با كمال ميل، آن را روی سرتاپايم خال‌كوبی هم خواهم كرد.

واقعاً نام‌ها مهم‌ترند يا حقيقت زنده‌ای كه در پس آن‌ها وجود دارد؟ ما كه انگار در اين بحث‌ها كم‌تر از هر چيزی به همين حقيقت زنده فكر می‌كنيم! اصلاً بياييد برای آن كه مبادا يك‌وقت انگ وطن‌فروشی و خيانت و اين چيزها به ما بزنند شكل قضيه را اين‌جور تغيير دهيم كه حساسيت نشان دادن در مورد نام خليج فارس خيلی هم كار خوبی است و خدا عمرشان بدهد همه‌ی اين آدم‌های بسيار حساس را. ولی كاش لااقل يك‌دهم اين حساسيت در مورد فجايع زيست‌محيطی همان خليج فارس و جاهای ديگر هم نشان داده می‌شد. كاش همين فعاليت‌ها و تعصب‌ها در اين مورد هم ديده می‌شد. توقع زيادی است؟

 

باتلاقی كه بود، ‌درخت‌هايی كه نيستند، درياچه‌ای كه نخواهد بود

به‌راستی مگر در مورد پديده‌های طبيعی‌ دوست‌داشتنی و كهنی مثل باتلاق گاوخونی و جازموريان كه هر دو خشك شده‌اند و درياچه‌ی اورميه كه دارد خشك می‌شود و عملاً آخرين روزهای عمرش را می‌گذراند، و زاينده‌رودی كه ديگر دارد به افسانه‌ها می‌پيوندد و بلای وحشتناكی كه سر دريای خزر آمده و هم‌چنان دارد می‌آيد تا چه حد حساسيت نشان داده‌ايم؟ در مورد گونه‌های جانوری و گياهی منقرض‌شده و در آستانه‌ی انقراض چه‌طور؟ واقعاً حتی يك‌بيستم آن اهميتی كه شايسته و بايسته است نثار چنين فجايعی شده؟

باورتان می‌شود كه من مازندرانی سال‌هاست جرأت نكرده‌ام به دريای خزر حتی نزديك شوم چون وقتی اوضاع وحشتناك و فجيع‌اش را می‌بينم گريه‌ام می‌گيرد؟ حالا ديگر اوضاع جوری شده كه برای آب‌تنی هم نمی‌توانی به اين سادگی‌ها جايی در دريا پيدا كنی كه تميز باشد. وقتی پايت را توی‌ دريا می‌گذاری به جای آن آب زلال و تميز، مايعی چرب و چيلی و سنگين و غليظ، پايت را لمس می‌كند كه مجبورت می‌كند هر چه زودتر با نفرت از آب بيرون بيايی. ساحل و آب‌های ساحلی رسماً به زباله‌دانی برای زشت‌ترين و نفرت‌انگيزترين زباله‌ها و نخاله‌ها تبديل شده‌اند. و مگر درون جنگل و دشت غير از اين است؟ كجای طبيعت بی‌نظير شمال را ديده‌ايد كه از گزند اين آشغال‌ها مصون مانده باشد؟           

ولی چه اهميتی دارد؟ دريای خزر فقط موقعی ممكن است اهميت پيدا كند كه مثلاً روس‌ها يكهو به اين فكر بيفتند كه اسم‌اش را به جای Caspian sea  بگذارند مثلاً  Russian sea يا از آن بدتر مثلاً عرب‌ها يكهو به سرشان بزند كه بدون هيچ دليلی، صرفاً با اتكا به پول و پله‌ی فراوان‌شان و اين كه در سراسر دنيا به خاطر همين پول‌شان و نفت‌شان همه برای‌شان دولا راست می‌شوند، و البته اين كه از آن طرف، 99 درصد كشورهای دنيا دشمن ايران هستند، عشق‌شان بكشد كه اسم دريای خزر را بگذارند Arabian sea. فقط در آن صورت ممكن است كه رگ غيرت ما بجنبد و به تريج قبای‌مان بربخورد. فقط در چنين حالتی ممكن است حساسيتی نسبت به اين دريای عزيز و بقيه‌ی منابع و پديده‌های طبيعی كه اسم بردم و خيلی‌های‌ ديگر كه اسم نبردم، نشان بدهيم. گاوخونی و جازموريان و زاينده‌رود و درياچه‌ی اورميه هم همين‌طور. چه اهميتی دارد كه خشك شده‌اند يا دارند می‌شوند؟

 

بدتر از بچه‌های بی‌صاحب

بی‌اختيار ياد آن بچه‌هايی می‌افتم كه در محله‌های فقيرنشين همين‌جور مثل مور و ملخ از سروكول هم و ديگران بالا می‌آورند و انگار هيچ بزرگ‌تری حتی به بودن يا نبودن آن‌ها هم اهميت نمی‌دهد ولی اگر غريبه‌ای، به‌خصوص غريبه‌ای كه دست‌اش به دهن‌اش می‌رسد، مثلاً با ماشين‌اش يكی از اين بچه‌ها را كمی‌نوازش كند، يكهو آن بچه (و فقط هم او) دويست تا صاحب و قيم پيدا می‌كند. ولی اوضاع منابع و پديده‌های طبيعی كشور ما در واقع از اين بچه‌های بی‌صاحب هم بدتر است چون فقط و فقط وقتی صاحب پيدا می‌كنند كه اجنبی و غريبه‌ای بخواهد اسم‌شان را عوض كند، وگرنه نابود شده‌اند و می‌شوند و گذشته از چندتايی آدم علاقه‌مند و كارشناس و محقق و طبيعت‌دوست دل‌سوز كه تازه تقريباً هيچ‌كدام‌شان هم نه نفوذی و نه قدرتی دارند، كسی اهميت نداده و نمی‌دهد.

آيا واقعاً رفتار ما در قبال اين‌همه  مواهب طبيعی كه در نقاط مختلف كشورمان وجود دارد يا در واقع وجود داشته، جوری بوده كه بتوانيم ادعا كنيم شايستگی چنين مواهبی را داريم؟ در كشوری كه سال‌ها پيش تنها چيزی حدود هفت درصد از مساحت‌اش را جنگل‌ها تشكيل می‌دادند و الان چيزی حدود سه درصدش را، ذره‌ای احترام برای همين اندك زيبايی‌ها و موجودات زنده‌ای مثل درخت و گياه كه سرتاپا زيبايی و لطف‌اند‌ قايل نيستيم. ببخشيدها، ولی از من اگر می‌پرسید كه برای هشتاد درصد مردم ما همان كوير و بيابان بی‌آب و علف هم زيادی است، چه برسد به جنگل و دريا و درياچه.


آمار و حقايقی هولناك در مورد خود خليج فارس

خيلی صريح بگويم. در نظرخواهی گوگل در مورد نام خليج، شركت نكرده‌ام و نخواهم كرد. اصلاً از لج‌ام تحريم‌اش كرده‌ام! اصلاً حالا كه اين‌جوری است هيچ اهميتی برايم ندارد كه چه اسمی روی اين خليج يا هر جای ديگری يا هر كس ديگری گذاشته می‌شود. كاش اصلاً اسم‌اش را بگذارند "جهنم‌دره" و ذره‌ای به آن توجه نشان دهند. آن چيزی كه دغدغه‌ی وحشتناك من است و به‌شدت نگران آن هستم، نه نام بلكه آلودگی‌های فراگير و گسترده‌ی آب‌های خليج بر اثر نشت‌های متعدد نفت و آلودگی‌های شيميايی حاصل از استخراج نفت، لكه‌های‌نفتی، زباله‌های صنعتی و شيميايی، عبور و مرور نفتكش‌ها و از اين قبيل است. خيلی دوست دارم اين را بدانم كه چند نفر از عزيزانی كه دارند بر سر مسأله‌ی تغيير نام خليج فارس چنين يقه جر می‌دهند از اين حقيقت وحشتناك آگاه‌اند كه هر سال به طور متوسط بيش از يك‌ميليون بشكه نفت وارد آب خليج فارس می‌شود. بيش‌تر از سی درصد فاضلاب عظيمی كه وارد آب‌های خليج می شود ضدعفونی‌نشده است. نشانه‌ها و آثار آلودگی‌های حاصل از اين عوامل به‌وفور در ارگانيسم‌های دريايی مشاهده و كشف شده. يكی از پيامدهای مستقيم اين آلودگی‌ها لطمه ديدن زندگی گياهی و جانوری زير آب و گونه‌های حياتی مفيد، و از آن طرف، ازدياد انواع و اقسام گونه‌های حياتی مضر است. تازه بخش زيادی از اين آلودگی‌ها از طريق تأثير گذاشتن روی منابع غذايی، وارد زنجيره‌ی غذايی خود ما انسان‌هامی‌شود! جايی خواندم كه خود محلی‌ها ماهی‌هايی را كه در آن مناطق صيد شده نمی‌خورند چون می‌دانند كه چه‌قدر آلوده است!

اين گذشته از ضررهای ديگری است كه به شكل‌های مستقيم و غيرمستقيم از اين طريق به انسان‌ها وارد می‌شود. شخصاً ديوانه‌وار عاشق دلفين‌ها هستم. می‌دانيد تعداد دلفين‌هايی كه بر اثر آلودگی‌ آب خليج، از جمله در همان محدوده‌ی حول و حوش هرمزگان خودمان، مرده‌اند چه‌قدر زياد است و روز به روز هم دارد بيش تر می‌شود؟ آيا دوستانی كه چنين واكنشی بر سر نام خليج نشان می‌دهند از اين حقيقت هولناك (باورنكردنی است ولی واقعی) هم خبر دارند كه ميزان آلودگی آب‌های خليج فارس تقريباً پنجاه برابر حد استاندارد است؟! پنجاه برابر! الان در مراجعه به منبعی، متوجه نكته‌ی حيرت‌انگيزی شدم كه واقعاً بايد آن را يك جور نشانه به حساب آورد: سال پيش، درست در همين روز!، آلودگی حاصل از نشت نفت در بندرعباس، منطقه‌ای حدوداً هشتصد كيلومتر مربعی از آب‌های خليج فارس را در بر گرفت و می‌دانيد همين اتفاق، علاوه بر عواقب وحشتناك ديگرش، به‌تنهايی چندين دلفين را به كشتن داد؟ برخی از فعالان عرصه‌ی محيط زيست در كشورمان كه به‌خصوص در زمينه‌ی آلودگی‌های آبی تخصص دارند، معتقدند كه بدون ترديد آب‌های خليج فارس و دريای عمان، «آلوده‌ترين» آب‌های جنوبی كره‌ی زمين است!

 

"آخ كه چه‌قدر وطن‌ام درد می‌كند!" يا "من خوابم، لطفاً مزاحم نشويد"     

ولی چه اهميتی دارد؟ اسم را بچسب! اصلاً بگذار بخوابيم بابا. من كه بدجوری خوابم می‌آيد. اصلاً من خوابم. اگر يك‌وقت كسی يا كشوری، مثلاً روس‌ها يا عرب‌ها يا ترك‌ها يا...، به سرشان زد كه اسم دريای خزر يا رود كارون يا جنگل شيرگاه يا مرداب انزلی يا هر جای ديگری را عوض كنند بالاخره يكی پيدا می‌شود كه بيدارمان كند. آن‌وقت يك پدری از آن اجنبی‌ها درمی‌آوريم كه خودشان حظ كنند و معنای غيرت ايرانی را بفهمند. گاوخونی و جازموريان و زاينده‌رود و درياچه‌ی اورميه و... كه البته ديگر از بين رفته‌اند يا از آن‌ها قطع اميد شده و خيال‌مان راحت است كه هرگز كسی به فكر عوض كردن اسم‌شان نخواهد افتاد. پس فعلاً بگذاريد راحت بخوابيم ديگر. آهان، قبلش يادمان باشد حتماً برويم توی گوگل رأی بدهيم تا مبادا اجنبی‌ها اسم خليج فارس را عوض كنند و بگذارند خليج العربی. آلوده است؟ چه اهميتی دارد؟ به من چه اصلاً؟ مگر من آلوده‌اش كرده‌ام؟ مهم اين است كه اسم‌اش همان خليج فارس بماند و روی اين اجنبی‌ها كم بشود. اصلاً چند وقتی است وطن‌ام بدجوری درد می‌كند. آخ وطن...!


سه شنبه 1390/04/21
كابوس‌های مكرر من

 

كابوس‌های مكرر من:

كالبدشكافی چند كابوس‌ تكراری

كابوس‌های خوش‌ساخت با تكنيكك قوی

يكی از عادت‌های قديمی من از دوران نوجوانی، اين بوده كه هميشه دفترچه‌ای‌ كنار بسترم دارم و تا جايی كه بتوانم و يادم بيايد رؤياها و كابوس‌هايم را در آن يادداشت می‌كنم. راستش در مقطعی چندساله، اين عادت خوبم را به واسطه‌ی تنبلی از دست داده بودم. ولی به‌خصوص از هشت نه سال پيش كه با جديت تمام تمرين‌هايی مثل مدی‌تيشن و ريلكسيشن و از اين قبيل را با استمرار تمام انجام می‌دهم، اين كار برايم به‌راحتی آب خوردن شده. در واقع از طريق تلقين به نفس، خودم را عادت داده‌ام كه بلافاصله پس از ديدن رؤياها و كابوس‌های مهم بيدار شوم و همه چيز را يادداشت كنم. در غير اين صورت خيلی وقت‌ها صبح كه بيدار می‌شوم در حالی كه بلافاصله بعد از بيداری شايد رؤيايم به خاطرم مانده باشد ولی ممكن است يكهو به طرز عجيبی ظرف چند ثانيه كاملاً از ذهنم برود، جوری كه هيچ چيزی از آن به يادم نمی‌ماند. نمی‌دانم آيا شما هم تجربه‌اش كرده‌ايد يا نه.

به هر حال فكر می‌كنم همه‌ی ما كابوس‌های مكرری داريم كه در مقاطع مختلفی از زندگی بنا به شرايط، بارها و بارها آن‌ها را ديده‌ايم؛ به‌خصوص در دورانی كه زندگی‌مان خيلی پراسترس و آشفته است. يكی از چيزهايی كه تجربه كرده‌ام اين است كه آدم‌های خوره‌ی سينما يا رمان و داستان، به دلايل كاملاً آشكاری، رؤياها‌ی‌شان زنده‌تر، قدرتمندتر و تأثيرگذارتر است. پس طبعاً كابوس‌های‌شان هم به‌مراتب وحشتناك‌تر است. مثلاً كابوس‌های من اغلب كاملاً دكوپاژشده است. حركت دوربين، زاويه‌ی دوربين، پن و تيلت و زوم و گاهی حتی اسلوموشن و فست موشن و... دارد. ريتم دارد، تدوين دارد و گاهی حتی موسيقی متن هم دارد! و اغلب هم از اين جنبه‌ها چنان مهارت و ظرافتی در كابوس‌هايم به كار رفته و می‌رود كه مطمئن‌ام اگر چيزی مثل جوايز اسكار كابوس‌ها داشتيم (البته پس از اين كه با تكنيكی، بخشيدن تجسم بصری به كابوس‌ها ممكن می‌شد) قطعاً كابوس‌های من هميشه از مدعيان درجه‌يك كسب اين جوايز می‌بودند!  

تفسير روان‌كاوانه ممنوع لطفاً

يكی از رفقای قديمی‌ام كه سال‌هاست خبری از او ندارم و بسيار اهل ادبيات و از قضا عاشق نمايش‌نامه‌های ابسورد بود، كابوسی بسيار عجيب و كاملاً ابسورد يا داداييستی را به‌طور مكرر می‌ديد: او مرتب خواب می‌ديد كه "دايره" از بين رفته! يعنی ديگر شكلی با عنوان دايره در دنيا و طبيعت و هيچ جايی وجود ندارد و همين باعث فلج شدن زندگی و همه چيز شده! مثلاً ماشين‌ها چون چرخ‌شان مربعی شده ديگر نمی‌توانند راه بروند. سر آدم‌ها چهارگوش يا سه گوش شده. ماه مثلثی شكل شده و... همه هم دارند در اين رؤيا/ كابوس، دنبال دايره می‌گردند ولی نمی‌توانند پيدايش كنند! خيلی جالب است. نه؟

من چنين كابوسی را - خوش‌بختانه - هرگز نديده‌ام ولی تا دل‌تان بخواهد، به‌خصوص تا چند سال پيش، كابوس‌های مكرر داشتم. راستش از وقتی تمرين‌های متافيزيكی را به‌‌طور جدی در پيش گرفتم يكی از پيامدهای مثبت متعددش اين بوده كه می‌شود گفت خيلی خيلی به‌ندرت كابوس ديده‌ام (البته كابوس‌های بيداری و كابوس‌های واقعی كه دوروبرمان،‌ مثلاً در تلويزيون و توی خيابان و... می‌بينيم متأسفانه هم‌چنان قدرتمندانه خودنمايی می‌كنند!). در بخشی از مطلب قبلی اين وبلاگ درباره‌ی – باز هم! – سريال بافی، به دلايلی اشاره‌ای به يكی از كابوس‌های قديمی‌ام مربوط به دوران مدرسه كردم و اين مرا يكهو به اين فكر انداخت تا با مراجعه به دفترهای رؤيا و كابوس قديمی‌ام چند تايی از آن كابوس‌های سمج‌تر و وحشتناك‌تر قديمی را در اين‌جا شرح بدهم. اگر برای‌تان جالب باشد می‌توانم اين كار را ادامه هم بدهم! به هر حال اين گزارش را با شرح مفصل‌تر همان كابوس مدرسه‌ای مطلب قبلی (كه اتفاقاً جزو يكی دو كابوس قديمی‌ام است كه هنوز هم گاهی می‌بينم!) شروع می كنم و با تشريح چند كابوس ديگر ادامه می‌دهم. كابوس‌های 1 و 2 را بيش‌تر در دوره‌ی نوجوانی می‌ديدم. كابوس 4 از همه متأخرتر است. فكر می‌كنم بد نباشد اگر شما خوانندگان عزيز وبلاگ هم بعضی از كابوس‌های‌تان را مكتوب كنيد تا بخوانيم. همين جا يك قولی به همديگر بدهيم و آن هم اين كه سعی نكنيم كابوس‌های بنده وكابوس‌های احتمالی را كه خوانندگان وبلاگ تعريف خواهند كرد به لحاظ روان‌كاوانه و اين جور چيزها تفسير كنيم! خلاصه اين كه تفسير روان‌كاوانه‌ی كابوس‌ها ممنوع! اين كار يك جورهايی به دست‌درازی به ناموس آدم می‌ماند!

اين هم چند تايی از ناموس‌ها، ببخشيد، كابوس‌های من به نقل از دفترچه‌های قديمی رؤياها و كابوس‌هايم: 

1. كابوس اول:

بازگشت به مدرسه

الف- دوباره بچه دبيرستانی شده‌ام. يك روز وقتی به مدرسه می‌روم می‌بينم كه همه‌ی بچه‌های كلاس‌مان يا شايد حتی كل بچه‌های مدرسه، حال و هوايی غيرعادی دارند. تعجب می‌كنم و دليل‌اش را از بچه‌ها می‌پرسم. همه با تعجب تمام به من نگاه می‌كنند كه يعنی اين ديگر چه موجود شوتی است! معلوم می‌شود كه قرار است مهم‌‌ترين امتحان ممكن از ما گرفته بشود و من به دلايلی نامعلوم در اين ميان تنها كسی هستم كه نه تنها درس نخوانده بلكه اصلاً كوچك‌ترين اطلاعی هم از برگزاری اين امتحان نداشته! از آن بدتر اين كه معلوم نيست چرا هيچ چيزی از آن درس بلد نيستم و كاملاً برايم بيگانه است! امتحانی هم هست كه نمره‌ی كافی نياوردن در آن نه تنها به معنای مردود شدن و اجبار به از نو شروع كردن آن سال است بلكه تبعات خيلی وحشتناك ديگری هم دارد كه ماهيت دقيق‌اش هيچ‌گاه بر من معلوم نيست يا شايد هم يادم نمانده ولی به هر حال يك‌جورهايی است كه ناكامی در آن، كل زندگی و سيستم آدم را به گند می‌كشد!

اين در حالی است كه اين ميان فقط و فقط من نگرانم و بقيه‌ی بچه‌ها كاملاً خيال‌شان راحت است و حسابی‌درس‌شان را بلدند و گل می‌گويند و گل می‌شنوند. چون در عين اين كه رد شدن در اين امتحان، عواقب خيلی وحشتناكی خواهد داشت، نمی‌دانم چه‌طور است كه نمره‌ی خوب آوردن در آن هم عواقب فوق‌العاده خوشايندی قرار است داشته باشد و مثلاً خوش‌بختی ابدی آدم را تضمين بكند يا چيزی مثل اين. حتی بعضی‌ از بچه‌ها مرا سرزنش می‌كنند كه چه‌طور برای همچين امتحان مهمی خودم را آماده نكرده‌ام! بعضی‌ها حتی به همين دليل مرا با تحقير و تمسخر نگاه می‌كنند و به همديگر نشانم می‌دهند (و به طرز غريبی در اين كابوس من دبيرستان‌مان – مثل دبستان قديمی‌مان – مختلط است و دخترها بيش‌تر از ديگران مرا بابت اين غفلت عظيم، سرزنش می‌كنند!).

احمقانه‌تر اين كه در بعضی نسخه‌های اين كابوسم معلوم می‌شود كه مثلاً معلم لطف كرده و از سر محبت، حدود بيست سؤال را از قبل با جواب كامل‌‌شان به بچه‌ها داده و به آن‌ها گفته كه اگر اين‌ها را ياد بگيرند حتماً موفق می‌شوند چون امتحان ده سؤال خواهد داشت كه از بين همين بيست سؤال انتخاب خواهند شد! و صد البته كه من روحم نيز خبر ندارد و به محض اين كه می‌خواهم نگاهی به اين سؤال‌ها و جواب‌های‌شان بيندازم امتحان شروع می‌شود!  

نمی‌توانم توصيف كنم كه اين كابوس چه حس وحشتناكی از نگرانی و نااميدی و غفلت و ترس به من می‌دهد. واقعاً نمی‌توان با كلمات وصف‌اش كرد. اين يكی از آن معدود كابوس‌هايی است كه هنوز هم كه هنوز است گاهی ورسيون‌‌های مختلفی از آن را می‌بينم.

ب- در يكی ديگر از ورسيون‌های اين كابوس، من نه تنها از برگزاری امتحان خبر داشته‌ام و نه تنها درسم را كاملاً بلدم بلكه حتی به نظر می‌رسد كه بهتر و بيش‌تر از بقيه‌ی بچه ها خودم را آماده‌ی امتحان كرده‌ام. ولی ‌مشكلی كه در اين مواقع پيش می‌آيد اين است كه درست موقعی كه بايد وارد سالن امتحان بشويم معلوم می‌شود من تنها كسی هستم كه كارت يا مجوز ورود به جلسه‌ی امتحان را گم كرده‌ام و هر چه می‌گردم پيدا نمی‌شود! گاهی متوجه می‌شوم كه كارت/مجوزم توی حياط مدرسه افتاده و می‌روم آن را بردارم كه می‌بينم كل حياط مدرسه را، انگار كه مثلاً نيم متر برف باريده باشد، به طرز عجيب و اغراق‌آميزی خروار خروار كاغذ و  كارت فراگرفته كه با دو ماه گشتن هم نمی‌توان چيزی بين آن‌ها پيدا كرد (توضيح آن كه من سال‌ها به دبيرستان البرز می‌رفتم كه نمی‌دانم تا حالا واردش شده‌ايد يا نه ولی به هر حال حياطش – حداقل آن قديم‌ها و پيش از آن كه بخش‌‌های مختلف‌اش را مثل گوشت نذری به اين و آن خيرات كنند – بی‌اغراق به بزرگی يك شهرك بود).

2. كابوس دوم:

كابوس بر فراز آشيانه‌ی فاخته يا ديوانه توی قفس پريد

در دالان بی انتهايی ايستاده‌ام كه كف و سقف و همه جايش از مرمر سفيد و صيقلی است. برای استخدام آمده‌ام. جايی است شايد مثل بيمارستان. هيچ‌كس ديگر نيست و سكوت محض و مطلق عجيبی حكم‌فرماست. تا اين كه صدای پاهايی از ته دالان می‌آيد با صدای جيرجير كفش نو و حسابی واكس‌خورده. يك نفر از ته دالان با روپوش سفيد پزشكی به من نزديك می‌شود. با نزاكت تمام با من دست می‌دهد و می‌پرسد:

- آقای رحمتی؟

- بله.

- برای‌استخدام تشريف آورده‌ايد؟

- بله.

كات به اتاقی كه باز هم در و ديوارو سقف و كف و همه چيزش سفيد است و باز هم سكوت كامل حكم‌فرماست. همان آقای بانزاكت قبلی پشت ميز است در حالی كه هم‌چنان روپوش سفيد پزشكی‌اش را بر تن دارد. فرم استخدامی را جلويم گذاشته تا پر كنم. مشخصاتم را می‌نويسم. آخرين چيزی كه در فرم خواسته شده خيلی عجيب است: «جمله‌ای را كه به نظر خودتان چكيده‌ی زندگی و هستی است بنويسيد.»

و من می‌نويسم. جمله‌ای فوق‌العاده و بسيار زيبا كه البته متأسفانه هرگز بعد از بيداری به يادم نمی‌ماند! طرف، فرم را از من می‌گيرد و با رضايت می‌خواند تا اين كه به همان جمله‌ی آخر می‌رسد. يكهو با تعجب و نگرانی و خشم مرا نگاه می‌كند. با خشمی فروخورده می‌پرسد:

- اين جمله از خودتونه؟ واقعاً همچين نظری دارين؟

من ببو كه هنوز متوجه خطر نشده‌ام خيلی عادی و راحت می‌گويم:

- بله. اشكالی داره؟

مرد پاسخم را نمی‌دهد. در عوض به كسی تلفن می‌زند. حرف‌هايش را نمی‌توانم بشنوم چون خيلی يواش حرف می‌زند و دست‌اش را هم دور دهنی تلفن حلقه كرده. نگاه‌های زيرچشمی مشكوك و ترسناكی به من می‌اندازد و رفتارش ديگر چندان توأم با نزاكت به نظر نمی‌رسد. بلافاصله آدم قلچماقی وارد می‌شود كه او هم روپوش سفيد داردذ ولی برخلاف اولی، كمابيش ژوليده و كثيف است. او به مرد اولی نزديك می‌شود. مرد اولی در گوش‌اش چيزی می‌گويد و فرم مرا نشانش می‌دهد. مرد قلچماق هم با خواندن بخش آخر فرم من برافروخته می‌شود و نگاه ترسناكی به من می‌كند. می‌دانم كه همان موقع بايد فرار كنم ولی انگار پاهايم به زمين چسيبيده‌اند. انگار كه پا روی قير داغ و چسبناك گذاشته‌ام. نهايت تلاش‌ام برای كار ساده‌ای مثل بلند شدن از روی صندلی به هيچ نتيجه‌ای نمی‌رسد. انگار نيروی جاذبه‌ی عجيب و غريبی مرا به زمين چسبانده.

كات به وضعيت بعدی: روی تختی بيمارستانی دراز كشيده‌ام. در واقع مرا روی تخت بسته‌اند. در اتاقی باز هم كاملاً سفيد و ساكت و اين‌بار كاملاً خالی. نمی‌دانم قضيه چيست. انگار تازه به هوش آمده‌ام. يكهو صداهای دور دردناك‌ترين و رقت‌انگيزترين ضجه‌ها و ناله‌های ممكن از جايی به گوش‌ام می‌رسد كه مو بر تن‌ام راست می‌كند. داد و فرياد راه می‌اندازم و سعی می‌كنم بندها را باز كنم؛ بی‌نتيجه. هيچ‌كس نمی‌آيد. صدای پايی از دوردست می‌آيد با صدای جيرجير كفش نو و حسابی واكس‌خورده. صدای پا پشت در اتاق متوقف می‌شود، انگار كه از جايی دارد مرا می‌پايد، و چند لحظه بعد دوباره دور می‌‌شود. من فرياد می‌زنم با تمام وجودم و با دردی شديد در سراپايم:

- به چه حقی منو اين‌جا آوردين؟ ولم كنين. من فقط واسه استخدام اومدم. چی از جون من می‌خواهين؟ من اين‌جا چی‌كار می‌كنم؟

يكهو چهره‌ی عجيب آدمی خيلی سريع جلوی چشمانم پيدا می‌شود. معلوم نيست يارو يكهو از كجا سبز شده. من فقط چهره اش را می‌توان ببينم. شايد تمام مدت زير تخت‌ام پنهان بوده. چهره‌ وحشتناك است و حركاتش بسيار سريع: چهره‌ی خودم را دارد ولی با ظاهری مسخ‌شده و حالت و حركات و رفتاری عين ديوانه‌های زنجيری. پيرتر از من است و به‌شدت كثيف و فرسوده. صورتش را تقريباً به صورتم می‌چسباند. آب از لب و لوچه‌اش سرازير است و با بلندترين فريادی كه در زندگی‌ام شنيده‌ام تو رويم داد می‌زند:

- مگه تو ديوونه نيستیيييييييييييييييييييييي؟!

با فرياد از خواب می پرم، غرق در عرق و اشك و وحشت.

اين كابوس را بارها ديده‌ام و خوش‌بختانه آخرين بار سال‌ها پيش. بيش‌تر در دوران نوجوانی‌ام می‌ديدمش. از آن‌جا كه كتاب‌هايی به نظر اطرافيانم سنگين‌تر و دشوارتر از آن كه مناسب چنان سن و سالی باشد، می‌خواندم بعضی از دوروبری‌هايم مرتب به من می‌گفتند كه اگر همه‌اش اين كتاب‌ها را در اين سن و سال بخوانم حتماً ديوانه می‌شوم! من هم به‌تدريج مطمئن شده بودم كه دارم ديوانه می‌شوم. حتی يادم است كه به طرز عجيبی وقتی جمجمه‌ام را لمس می‌كردم احساس می‌كردم – با اطمينانی‌غريب – كه بخش عمده‌ی مغزم پوسيده و عفونی شده و اين عفونت دارد به كل مغزم سرايت پيدا می‌كند! مثل بعضی آدم‌های فيلم‌های كراننبرگ و لينچ شده بودم كه البته تازه سال‌ها بعد چشم‌ام به جمال‌شان روشن شد.

3. كابوس سوم:

من ديشب ساعت سه و ربع كم مُردم

در مكانی بسيار زيبا قدم می‌زنم. همه چيز فوق‌العاده زيباست. جنگلی انبوه و همه جا سرسبز. صدای پرندگان و صدای رودخانه ای از دوردست. آرامش غريبی بر همه جا حاكم است. وجودم غرق وجد و خوشی است. ناگهان يك جايی بين زمين و آسمان، چيز عجيبی می‌بينم؛ مثل جلد كتابی كه گوشه‌اش بر اثر كهنگی كمی برگشته باشد يا شايد بهتر است بگويم چيزی مثل پوست كهنه‌ی ورآمده‌ی روی زخم. چنين ورآمدگی‌ای  يك جايی روی هوا، جايی كه اگر دستم را بلند كنم به آن می‌رسد، ديده می‌شود! نمی‌دانم چرا مرتكب چنين حماقتی می‌شوم و بی‌دليل آن ورآمدگی را می‌كشم، آن هم با اين كه با اين كار احساس درد و چندش بهم دست می‌دهد، انگار كه پوست روی زخم خودم را دارم می‌كنم. وقتی اين كار را می‌كنم، از آن نقطه‌ی روی هوا يكهو چند قطره خون غليظ و سياه می‌زند بيرون. مثل اين كه چسب زخمی را زودتر از موقع، در حالی كه زخم هنوز تازه است، بكنی. می‌دانم كه نبايد اين كار را بكنم ولی به طرز احمقانه‌ای ادامه‌اش می‌دهم: چيزی در وجودم هست كه مجبورم می‌كند. حالا علاوه بر خون غليظ و سياه، ذرات خيلی ريز پوست و گوشت زخمی و خون‌مرده هم می‌زند بيرون. يكهو به‌شدت و با حركتی ناگهانی و جنون‌آميز، آن جای پارگی را می‌كشم و جر می‌دهم.

دريايی از خون غليظ و سياه متعفن همراه با چرك و عفونت، نوعی خونابه، از جای پارگی در فضا بيرون می‌زند. پارگی حالا بدون اين كه من دخالتی داشته باشم خودش امتداد پيدا می‌كند و همه جا را در بر می گيرد. همه جا پر از خون و چرك و عفونت وحشتناكی می‌شود كه بوی تعفن‌اش تحمل ناپذير است. چشم‌هايم هيچ جايی را نمی‌بيند. همه جا به رنگ خون سياه و غليظ در آمده كه حالا ديگر انگار دارد به آخر می‌رسد؛ انگار كه رگی از خون تهی شده. دوباره كه چشم‌هايم را باز می‌كنم اين دفعه ديگر از خون خبری نيست، انگار كه هر چه خون و چرك در آن‌جا بوده ريخته و تمام شده است. ولی حالا ديگر از آن فضای سرسبز و زيبا هم خبری نيست. همه چيز به زشت‌ترين شكل ممكن درآمده. برهوتی كاملاً خالی و ساكت و غم‌انگيز. می‌دانم كه موجود موهوم و هولناكی مثل توفان شن دارد از دور نزديك می‌شود. وحشت عميقی وجودم را دربرمی‌گيرد ولی به‌‌مراتب تحمل‌ناپذيرتر از اين وحشت، نااميدی و اندوه عظيم و وصف‌ناپذيری است كه وجودم را در چنگ می‌گيرد همراه با احساس عذاب وجدان. می‌دانم كه من مسبب از بين رفتن همه‌ی آن زيبايی‌ها هستم. يادم می‌آيد كه قبلش به من تذكر داده بودند كه نبايد جايی را كه زخم شده بخارانم تا خون بيايد. چرا گوش ندادم؟

يكهو به همان صدايی كه از قبل به من اين تذكر را داده بود بدون اين كه لب‌هايم را بجنبانم جمله‌‌ی عجيبی می‌گويم در اين مايه‌ها كه «من ديشب ساعت سه و ربع كم بود كه مُردم.» صدا مثل نريشن فيلم‌ها روی صحنه می‌آيد. نااميدی ديوانه‌كننده می‌شود. از فرط نااميدی نفس‌ام می‌گيرد و چيزی نمانده كه بالا بياورم. چيزی نامريی انگار مثل پر، نوك سينه‌هايم را قلقلك می‌دهد و با اين كار حس نوميدی مدام شديدتر می‌شود تا جايی كه ديگر تحمل‌ناپذير می‌شود...

و خوش بختانه بالاخره بيدار می‌شوم.

جايی كه گفتم «من ديشب ساعت سه و ربع كم بود كه مُردم» شايد هم ساعت ديگری را گفتم، ولی اين را كاملاً مطمئن‌ام كه تعبير «فلان ساعت و ربع كم» در آن بود. در حالی كه اتفاقاً من هرگز و هيچ‌گاه، ساعت را اين‌جوری نمی‌گويم و نگفته‌ام. مثلاً ساعت 2:45 را حتماً می‌گويم يك ربع به سه يا شايد هم بگويم دو و چهل‌وپنج، ولی به هر حال محال است كه بگويم «سه و ربع كم». اصلاً در واقع از اين شكل اعلام ساعت بدم می‌آيد وهميشه هم بدم آمده! ولی در اين كابوس اين جوری گفتم. چه كسی می‌داند چرا؟ اين هم از غرايب كابوس است ديگر.  

4. كابوس چهارم:

اشغال...

وسط خيابان هستم (ابتدا جايی پايين ميدان ولی‌عصر و بعد جاهايی نامعلوم) ولی خيابان با هميشه فرق دارد. نظاميانی همه جا با يونيفورم ارتشی و اسلحه ايستاده‌اند كه بيگانه می‌نمايند و بعد متوجه می‌شوم كه دارند به زبان عربی حرف می‌زنند. ولی عجيب اين كه فرماندهان شان‌شبيه سربازهای آمريكايی توی فيلم‌ها هستند و انگليسی صحبت می‌كنند. موج عظيم جمعيت در خيابان‌ها سراسيمه و هراسان اين ور و آن ور می‌رود و من تماشای‌شان می‌كنم. ناگهان همه آسمان را نشان می‌‌دهند: سفينه‌هايی با اشكال بسيار عجيب و غريب، شبيه به بطری، ديده می‌شوند. هراس عظيمی وجود همه را فرامی‌گيرد. من می‌دانم كه مادرم در خانه تنهاست و  بايد خودم را به او برسانم. سخت نگران او هستم ولی جمعيت آن‌قدر انبوه است كه نمی‌توانم از بين آن‌ها رد شوم. ناگهان به شكل عجيبی مادرم را درست وسط جمعيت می‌بينم در حالی كه فشار جمعيت دارد له‌اش می‌كند. می‌خواهم خودم را به او برسانم و نجاتش بدهم ولی چند تا از نظاميان عرب‌زبان با قنداق تفنگ جلويم را می‌گيرند. در آن گيرودار مرد ميان‌سالی كه تيپ كليشه‌ای دهاتی‌ها را دارد به من نزديك می‌شود. معلوم نيست شوخی بی‌مزه‌ای می‌خواهد بكند يا اين كه قصد شوخی ندارد و فقط می‌خواهد سر صحبت را با من باز كند ولی نمی‌داند چه‌گونه. به هر حال به من نزديك می‌شود و با خنده و لهجه‌ی دهاتی می‌گويد: «هوا اين‌جا چه‌قدر بلنده!» من هم با خنده‌ی تمسخرآميزی می‌گويم: «آره. حتماً صدا هم خيلی گرمه!»

مرد دهاتی با ناراحتی ناپديد می‌شود. يكهو به فكرم می‌رسد كه بهتر است بروم به زبان انگليسی با فرمانده‌های آمريكايی سربازها حرف بزنم و قضيه‌‌ی مادرم را بگويم تا بهم اجازه بدهند كه بروم سراغش. يكهو معلوم نيست چه‌طور متوجه می‌شوم كه هيچ سرباز انگليسی‌زبانی در آن دوروبر وجود ندارد. بعد به فكرم می‌رسد كه خب، من كه در مدرسه، عربی خوانده‌ام و اگر با اين سربازهای عرب‌زبان، عربی حرف بزنم حتماً رفتارشان نرم‌‌تر و دوستانه‌تر می‌شود و آن‌وقت به من اجازه‌ی عبور می‌دهند (اين احساس طبعاً با ذوق زدگی خاصی همراه بود بابت اين كه بالاخره اين درس عربی يا كلاً چيزهايی كه در مدرسه به خوردمان دادند به يك دردمان خورد!). ولی هر چه به خودم فشار می‌آورم كلمه‌ای از دهانم خارج نمی‌شود. به طرز عجيبی انگار لال شده‌ام و نمی‌دانم چرا اين را از چشم همان مرد دهاتی می‌بينم. يكی دو تا از نظاميان عربی مسخره‌ام می‌كنند و يكی از آن‌ها خندان می‌آيد طرفم و  دودستی با تمام قوا بر سرم می‌كوبد. به وضع رقت‌انگيز و حقارت‌باری می‌افتم روی زمين. باز هم به خودم فشار می‌آورم تا حرف بزنم. بالاخره موفق می‌شوم ولی به جای عربی، اصوات عجيب و ناشناخته و گاه ترسناكی از دهانم خارج می‌شود. ولی همين اصوات انگار به طرز عجيبی باعث وحشت عرب‌ها می‌شود، جوری كه در حالی كه سراسيمه و با وحشت، كلماتی عربی را فرياد می‌زنند، با ترس پا به فرار می‌گذارند.

يكهو احساس قدرت می‌كنم. انگار كه سلاح قدرتمندی پيدا كرده‌ام. بی‌پروا به دل جمعيت می‌زنم تا بروم مادرم را نجات بدهم. حالا ديگر همه با وحشت برايم جا باز می‌كنند ولی هر چه می‌گردم اثری از مادرم نمی‌بينم. يكهو يكی از دوستان و هم‌كلاسی‌های دوره‌ی دبستانم، افشين، را می‌بينم كه دقيقاً همان چهره‌ی هشت نه سالگی‌اش را دارد ولی با اندامی بزرگ - در واقع بيش از حد بزرگ - و سبيل. سوار بر موتورسيكلت است ولی موتورش جور عجيبی است چون مثل رورؤك بچه‌ها بايد پا بزند تا موتورش پيش بيايد. همان موقع يكهو به ذهنم خطور می‌كند كه چون سن‌اش پايين است به او اجازه نداده‌اند كه موتور واقعی سوار بشود. بهم نزديك می‌شود و يواشكی اطلاعاتی درباره‌ی مادرم به من می‌دهد كه من درست متوجه نمی‌شوم. انگار دارد به من هشدار می‌دهد كه خطری جان مادرم را تهديد می‌كند و بايد حتماً پيدايش كنم و نجاتش دهم. از او می‌خواهم بيش‌تر توضيح بدهد. يكهو می‌زند زير گريه و می‌گويد اگر تو هم مثل من بی‌مادر شده بودی الان منظورم را بهتر می‌فهميدی! او فرياد می‌زند تا اطلاعاتش را دوباره به من منتقل كند ولی يكهو همان سفينه‌های فضايی عجيب و غريب و بطری‌شكل صدای‌شان آن‌‌قدر شديد می‌شود كه هيچ صدای ديگری را نمی‌توانم بشنوم. عجيب اين‌جاست كه همراه با صدای خود سفينه‌ها، صداهای عجيبی هم انگار از درون سفينه‌ها می‌آيد كه به صدای جمعيت انبوهی می‌ماند كه انگار مشغول عيش و نوش هستند. يكهو صدا و احساسی قاطعانه به من می‌گويد كه ديگر هرگز مادرم را پيدا نخواهم كرد و هرگز او را نخواهم ديد. دلم به طرز وحشتناكی فشرده می‌شود. نااميدی و غم تحمل‌ناپذيری بر وجودم مستولی می‌شود. يادم می‌آيد كه چه‌قدر هميشه مهربان بود و چه‌قدر مطمئن بود كه من در هر حالی، حتی در خطرناك‌ترين اوضاع، هم از او حمايت خواهم كرد و نمی‌گذارم آسيبی به او برسد. اشك‌ام درمی‌آيد و از خودم بيزار و خشمگين می‌شوم كه چرا بايد در چنين وضعيت آشفته‌ای او را در خانه تنها می‌گذاشتم...

با گريه بيدار می‌شوم، در حالی كه بالش‌ام از اشك خيس شده.

 

سه شنبه 1390/04/21
باز هم بافی؟ هميشه بافی!

باز هم درباره‌ی سريال "بافی، قاتل خون‌آشام‌ها":

به بهانه‌ی پاسخ به كامنت نيلای عزيز

اين مطلب به عنوان  پاسخی به كامنت دوست عزيز، نيلا، شروع شد كه بخشی از برترين صحنه‌های رمانتيك سريال بافی را انتخاب كرده و واقعاً هم با ذوق و سليقه‌ی تمام. ولی در ادامه خودش به يك مطلب مفصل تبديل شد كه مشاهده می‌فرمايييد. حجم اين پاسخ خيلی مفصل‌‌تر از آن بود كه بتوان آن را در قالب كامنت جا داد. به همين دليل سر از اين‌جا درآورد. اين مژده را می‌دهم كه دوست عزيزمان نيلا به خواهش من قرار شده به‌طور منظم‌تر و مدون‌تر درباره‌ی سريال بافی بنويسد. خلاصه اين كه ما تا سريال بافی كه در ايران متأسفانه به شكل غم‌انگيزی مهجور مانده، به آن‌چه شايستگی‌اش را دارد نرسد كوتاه نخواهيم آمد! اين است متن پاسخ من:

   واقعاً مرسی دوست عزيز. واقعاً لذت بردم. جداً سعادتی است برای من آشنايی با اولين كسی كه می‌بينم مثل خودم تك‌تك لحظه‌های سريال بافی را رسماً بلعيده و با آن‌ها زندگی كرده. تعداد لحظه‌ها، صحنه‌ها و ديالوگ‌های درخشان در اين سريال 145 اپيزودی كه بی‌اغراق لحظه به لحظه‌اش سرشار از ظرافت و ذوق است، واقعاً به‌قدری زياد است كه می‌توان كتاب‌ها درباره‌اش نوشت. اتفاقاً به‌شدت وسوسه‌ی نوشتن كتابی ‌درباره‌ی اين سريال به جانم افتاده. به هر حال دقيقاً همه‌ی همه‌ی اين بخش‌هايی كه شما نقل كرده‌ايد از محبوب‌ترين بخش‌های من هم هستند و بايد به سليقه‌تان آفرين گفت جداً. در اين‌جا ضمن نگاه دوباره به لحظه‌هايی كه شما انتخاب كرده‌ايد بعضی لحظه‌های ديگر را هم اضافه كرده‌ام و البته تقلب كرده‌ام و فقط به لحظه‌های رمانتيك بسنده نكرده‌ام! خيلی خوب می‌شود اگر شما هم در پست ديگری بهترين لحظه‌های مثلاً كميك سريال را انتخاب كنيد تا عزيزانی كه بافی‌ را نديده‌اند متوجه بشوند كه به قول خود شما، سراسر اندوه و غم نيست و چه سريال چندوجهی و كاملی است اصلاً. من هم حتماً اين كار را می‌كنم.

بافی (سارا ميشل گلار) در كنار اسپايك (جيمز مارسترز): اسپايك، عصاره و چكيده‌ی‌ همان چيزی است كه آمريكايی‌ها به آن می‌گويند cool بودن. تقريباً چيزی در مايه‌های "باحال" خودمان

بافی (سارا ميشل گلار) در كنار اسپايك (جيمز مارسترز): اسپايك، عصاره و چكيده‌ی‌ همان چيزی است كه آمريكايی‌ها به آن می‌گويند cool بودن. تقريباً چيزی در مايه‌های "باحال" خودمان          

- وای. اين ايده‌ی روح اسپايك كه يكی از بزرگ‌ترين و خارق‌العاده‌ترين درون‌مايه‌های سريال است. او می‌داند و ديده كه به دست آوردن مجدد و ناخواسته‌ی روح چه بلايی به سر اينجل آورده و چه عذاب وحشتناكی است برايش. با اين حال به انتخاب و ميل شخصی خودش آن مصيبت‌ها و عذاب‌ها و آزمون‌های وحشتناك را برای باز پس گرفتن روحش از سر می‌گذراند. چرا؟ فقط و فقط به اميد اندك به دست آوردن عشق بافی! او روحش را پس می‌گيرد و همه‌ی آن عذاب‌ها را هم به جان می‌خرد تا شايد بافط گوشه‌ی نظری به او بيفكند! اين اوج شوريدگی و جنون عاشقانه است واقعاً. اصلاً اوج عشق است. معركه است! بالاترين عذاب‌ها را به ميل خودت بخری تا شايد، شايد، طرف بتواند كمی دوست‌ات داشته باشد يا لااقل از تو متنفر نباشد! درخشان است جداً.

- آن سكانسی كه بعد از اين كه اسپايك روحش را به دست آورده رخ می‌دهد. اسپايك به واسطه‌ی باز پس گرفتن روحش دچار عذاب‌ها و شكنجه‌هايی شده كه دارند او را به جنون سوق می‌دهند. تك‌گويی حيرت‌انگيز اسپايك به بافی بعد از اين كه بافی می‌فهمد اسپايك روحش را به دست آورده و بدون استثنا هر دفعه كه ديدمش قلب‌ام رو از اندوه و درد فشرده كرده، با آن لحن تلخ و دل‌خراش اسپايك عزيز كه با همان حال پريشان و وسط جمله‌های آشفته‌اش چيزهايی می‌گويد در اين مايه‌ها درباره‌ی دليل اين كه چرا اين كار عجيب را كرده تا روحش را به دست بياورد (نقل به مضمون و نه به طور دقيق): «آدم چرا همچين كاری می‌كنه؟ خب معلومه. آدم اين كارو می‌كنه تا شايد طرف بتونه دوست‌اش داشته باشه. و شايد ديگه همه با محبت نگاهش كنن و شايد ديگه همه ازش متنفر نباشن.» و بعد درهم‌شكسته می‌گه كه «بافی، شرم بر تو.»

- يكی ديگر از لحظه‌های شاهكار بين بافی و اسپايك كه من ديوانه‌اش هستم جايی است كه اسپايك آشفته و سرخورده تفنگ برمی‌دارد تا برود بافی را كه او را داغون كرده، بكشد ولی برای اولين بار بافی را كه مادرش را دارد از دست می‌دهد، شكننده و گريان می‌بيند. بافی با همان حالت گريان كه برای اسپايك تازگی دارد (او در اين‌جا ديگر آن ابرقهرمان و حريف قدرتمند و شكست‌ناپذير نيست: دختری است تنها و بدون تكيه‌گاه با غم‌ها و غصه‌های متعددی كه نمی‌تواند بروزشان بدهد) با لحنی كه واقعاً قلب آدم را می‌خراشد و كاملاً لحن يك آدم خسته و داغون و به ته خط رسيده است و كاملاً مشخص است كه اگر همان جا اسپايك بخواهد بكشدش شايد حتی از مرگ استقبال هم كند، از اسپايك می‌پرسد: «تو ديگه چی می‌خواهی؟» و بعد اسپايك غمگين و متأثر به جای كشتن‌اش با شرمندگی تفنگ را پنهان می‌كند و كنار بافی می‌نشيند و محتاطانه و با ترس و خجالت كم‌كم شروع می‌كند به نوازش‌اش و تسلی دادنش.

- آن‌جا كه اسپايك درب و داغون و خونين و مالين در حالی كه فكر می‌كند با ربات بافی طرف است آن حرف‌ها را می‌زند درباره‌ی بافی و داون، و می‌گويد كه حاضر است بميرد ولی كاری نكند كه ذره‌ای باعث ناراحتی بافی بشود، و بعد كه بافی می‌بوسدش (اولين بوسه‌ی بافی به او) تازه می‌فهمد كه بافی بوده نه رباتش. وای! هر دفعه كه اين قسمت را می‌بينم صد بار اين تكه را می زنم عقب تا باز هم ببينمش.

- كاملاً درست است. هم‌ذات‌پنداری غم‌انگيز بافی با ربات دختری كه فقط برای عشق ورزيدن به صاحب‌اش ساخته شده واقعاً قلب آدم را می‌شكند. ربات تا پيش از رسيدن "مرگ‌"اش اميدوار است كه عشق‌اش برگردد و از اين می‌گويد كه هميشه هر كاری كه توانسته برای راضی كردن عشق‌اش انجام داده.

- آن‌جايی كه بافی موقع بيماری مادرش، صدای موسيقی را بلند می‌كند تا كسی صدای گريه‌اش را نشنود واقعاً همان‌طور كه شما هم اشاره كرديد دل‌خراش است.

- در آن اپيزود "بدن" حول محور مرگ مادر بافی كه يك عالم لحظه‌ها و صحنه‌‌ها و ديالوگ‌های درخشان داريم كه البته من مفصلاً در دو مطلب - در مجله فيلم و همين وبلاگ - درباره‌ی بعضی‌هاشان نوشته‌ام.

- كل آن صحنه‌هايی كه موقع آواز خواندن "ميشل برانچ" در نايت‌كلاب (با آن آهنگ بی‌نظير و واقعاً غم‌انگيز "Goodbye to You") می‌گذرد و چند تا از عشاق و دوستان فيلم را می‌بينيم كه همگی دارند از هم جدا می‌شوند. ولی به عنوان نوعی جايزه، آخرش بافی و اسپايك را هم می‌بينيم در حالی كه انگار تازه بافی فهميده كه چه‌قدر به اسپايك نياز دارد.

- آن‌جا كه ويلوی دل‌شكسته پس از رفتن دوست‌پسرش آز به بافی می‌گويد كه بدون اون خيلی وقت‌ها احساس می‌كنه كه نفس نمی‌تونه بكشه و بافی می‌گه كه كاملاً دركت می‌كنم. ديالوگ‌ها و بازی ويلو و بافی درخشانه واقعاً.

- آن تكه‌ی بين زندر و ويلو كه ديوانه‌كننده است. همان جايی كه ويلو می‌خواهد دنيا را نابود كند. شاهكارترين بخش‌اش – گذشته از آن "دوست‌ات دارم‌"های مكرر زندر به ويلو در حالی كه ويلو دارد عذابش می‌دهد - به نظر من جايی است كه ضربه‌های ويلو به زندر همراه با رفتن قدرت جادويی و ابرانسانی از وجودش كم‌كم ضعيف و ضعيف‌تر می‌شود تا اين كه به ضربه‌های معمولی يك دختر معمولی تبديل می‌شود. و بعد ويلو گريان به آغوش زندر پناه می برد و بعد كه می‌بينيم صبح شده و هم‌چنان ويلو در آغوش زندر مشغول گريه كردن است بدون اين كه حرفی به هم بزننند.

- آن‌جا كه اسپايك گريه می‌كند بعد از اين كه بافی را با جادو از عالم مردگان برگردانده‌اند واقعاً همان‌‌طور كه شما هم نوشتيد معركه است. جمله‌ای كه اسپايك می‌گويد و البته جمله‌ای كه زندر می‌گويد كه «قبول كن لحظه‌ای كه بافی رو زنده ديدی بهترين لحظه‌ی عمر چندصد ساله‌ات بود.»

- و درست است. آن واكنش جايلز واقعاً معركه است، جايی كه می‌گويد كه می‌داند چرا هيچ‌وقت مربی/نگهبان‌ها درباره‌ی مرگ اسليرها چيزی ننوشته‌اند چون واقعاً دردناك است.

- جايی كه بافی به اسپايك و فقط به اسپايك اعتراف می‌كند كه در واقع در بهشت بوده و نه جهنم. و چه روح بزرگی دارد اين دختر كه از اسپايك خواهش می‌كند هيچ‌چی به دوستانش نگويد تا شرمنده نشوند.

- و بعد جايی كه در آن بخش موزيكال بافی ناخواسته در ترانه‌اش ماجرا را تعريف می‌كند كه توی بهشت بوده. و چهره‌ی ويلو كه رسماً ويران شده.

- كلاً مضمون عشق بين ويلو و تارا كه من خيلی دوست‌شان دارم. ان‌جا كه موقع رقص می‌روند توی هوا.

- جايی كه همه، بافی را طرد می‌كنند و فقط اسپايك كنارش می‌ماند و آن‌جا كه می‌خواهد از پيش بافی برود، بافی ازش خواهش می‌كند كه بماند. و وقتی اسپايك می‌خواهد روی كاناپه جايی برای خودش درست كند، بافی شرمگينانه ازش خواهش می‌كند كه بيايد پيش او. و اين كه فقط تا خود صبح در آغوش هم هستند و بس. و فرداش  كه با هم روبه‌رو می شوند اسپايك می‌گويد كه بدجوری می‌ترسد چون با اين كه هيچ كاری نكردند و فقط تو آغوش هم بودند بهترين شب زندگی چندصد ساله‌اش بوده.

- و كاملاً درست است دوست عزيز. حرف‌های‌ فوق‌العاده‌ی اسپايك در همان شب مورد اشاره كه حال و هوای بافی را دگرگون می‌كند و دوباره بهش شهامت می‌دهد: «تو معركه‌ترين زنی هستی كه ديدم و اگه چيزی باشه كه تو زندگيم بهش ايمان داشته باشم تويی.»

- آن‌جا كه زندر بعد از مرگ جويس (مادر بافی) به اسپايك كه می‌خواهد دسته گلش رو روی بقيه‌ی گل‌هايی كه به خونه‌ی بافی آورده شده بگذاره، به تلخی تمام می‌گويد كه اين‌جوری نمی‌تونی بافی رو تور كنی، و بعد كه اسپايك غمگين و ناراحت برمی‌گرده و گل‌ها رو هم می‌اندازه، ويلو نگاه می‌كنه و به زندر می‌گه كه «اسپايك كارتش رو روی دسته‌گلش‌ نگذاشته بود».

- آن‌جايی كه كوردليا از زندر تشكر می‌كند كه با وجود اين كه از هم جدا شده‌اند آن لباس را واسه‌اش خريده تا توی جشن فارغ‌التحصيلی‌ بپوشد.

- جايی كه در همان جشن فارغ التحصيلی يكهو وبی‌مقدمه جايزه‌ای با عنوان فكر كنم «جايزه‌ی بهترين حامی» را بچه‌ها به بافی كه سرش توی كار خودش است می‌دهند كه كاملاً متعجب و ذوق‌زده می‌شود.

- آن‌جا كه زندر پس از فرار از مجلس عروسیش با آنيا برمی‌گردد و به آنيا می‌گويد كه نمی‌تواند عروسی كند و بعد آنيا با لباس عروس، گريان از وسط مهمان‌ها رد می‌شود در حالی كه اركستر دارد مارش عروسی را می‌نوازد يكی از دردناك‌ترين و درخشان‌ترين صحنه‌هايی است كه در زندگی‌ام ديده‌ام.

- آن‌جا كه زندر با نگاه به دعوای پدر و مادر عوضی‌ و هميشه در حال جنگ و دعوايش توی مراسم جشن عروسيش انگار بالاخره مطمئن می‌شود كه نبايد ازدواج كند. و وای كه چه‌قدر آنيا گناهيه. واقعاً آدم دلش برای او می‌شكند. و صحنه‌ی مرگش هم كه واقعاً غم‌انگيز است. به‌خصوص وقتی همه‌ی شخصيت‌های عزيزمان جز اسپايك و آنيا دارند می‌روند و فقط ما در پيش‌زمينه‌ی كادر، جسد نازنين او را می‌بينيم كه چه عمر كوتاهی به عنوان انسان داشت. اصلاً همين ايده‌ی سريال كه در نهايت فقط شخصيت‌های انسان داستان، يعنی شخصيت‌هايی كه واقعاً انسان هستند و از اولش هم انسان بوده‌اند زنده می‌مانند خودش خيلی ظريف است. انگار اين پيام را دارد می‌دهد كه به هر حال خوب يا بد، انسان وارث دنياست.

- لحظه‌ی تير خوردن و كشته شدن تارا كه قبل از اين كه تير خوردن خودش را متوجه بشود بابت خونی كه روی لباس ويلو شتك زده تعجب می‌كند و بعد می‌افتد. و گريه و ضجه‌ها‌ی ويلو كه واقعاً شايد تلخ‌ترين گريه و ضجه‌‌ای باشه كه تو زندگيم ديدم و شنيدم.

- جايی كه دارلا - دختر خون‌آشامی كه او  و اينجل در زمان جنايت‌كار بودن‌اش سال‌ها عاشق و معشوق بوده‌اند - موقعی كه اينجل در دفاع از بافی او را می‌كشد، پيش از خاكستر شدن فقط يك لحظه با نهايت ناباوری به اينجل نگاه می‌كند و با ملاطفت و تعجب می‌پرسد: «اينجل؟» و بعد نابود می‌شود. با اين كه اين دختر شخصيت خبيث ماجرا بوده يكهو به‌شدت بهش احساس ترحم می‌كنی.

- آن‌‌جايی كه در قسمت آخر، اندرو به زندر می‌گويد كه آنيا خودش را به خاطر او فدا كرده و زندر با آن لحن غريب می‌گويد كه «عشق خودمه ديگه. هميشه احمقانه‌ترين كارهای ممكن رو می‌كرد.»

- آن بخش كه شما هم اشاره كرديد يعنی جايی كه بافی با وجود اين كه می‌فهمد اينجل دوباره خودش شده و روحش را به دست آورده مجبور می‌شود او را بكشد كه ديوانه‌كننده است واقعاً و يكی از نقاط عطف سريال.

- كل صحنه‌های كار كردن بافی به عنوان پيشخدمت كه در دو برهه از سريال پيش می‌آيد. هيچ‌كس نمی‌داند كه اين دختر يك ابرقهرمان است كه دنيا را نجات داده.

- جايی كه بافی برمی‌گردد تا مانع رفتن رايلی بشود ولی رايلی كه سوار بر هليكوپتر است او را نمی‌بيند و می‌رود.

- در ادامه‌ی همان صحنه‌ی قبلی، زندر كه تحت تأثير ماجرای بافی و رايلی و حرف‌های بافی، به خودش آمده می‌رود پيش آنيا و برای اولين بار قاطعانه به او اعتراف می‌كند كه چه‌قدر عاشقش است: «بايد اعتراف كنم كه من ديوانه‌وار و به شكل دردناكی عاشق تو هستم.»

- جايی كه بافی دست خودش و دست داون را با كارد می‌برد و خون‌شان را به رسم سرخ‌پوستی درهم ‌می‌آميزد و می‌گويد: «ببين، اين خون سامرزه.» و صد البته جايی كه بافی به خاطر داون خودش را فدا می‌كند و به درون كام دوزخ شيرجه می‌زند. حالت كاملاً ويران‌شده و نابودشده‌ی اسپايك با ديدن جسد بافی واقعاً دل‌خراش است.                                                                                     

و آن نكته‌ی نهايی را هم كاملاً درست گفتيد. در عين حال كه هيچ سريال و فيلمی به اندازه‌ی بافی منو متأثر نكرده و اشكم را در نياورده در عين حال قطعاً هيچ سريال و فيلم ديگری هم اين‌قدر مرا نخندانده. همان يك قسمتی كه عميق‌ترين ترس‌های شخصيت‌ها مشخص می‌شود ترس كوردليا معركه است: اين كه به‌زور او را می‌برند تا در تيم شطرنج مدرسه بازی كند! يا ترس زندر كه وارد كلاس می‌شود و يكهو می‌بيند كه لخت است! جالب اين‌جاست كه يكی از كابوس‌های مكرر زندگی من هم كابوسی شبيه به كابوس ويلو و بافی بوده و هست كه حداقل صد بار كابوس‌شو ديده‌ام حتی حالا كه سال‌ها از دوران مدرسه گذشته: منظورم اين كابوس وحشتناك است كه وارد مدرسه می‌شوم و يكهو می‌بينم كه قرار است مهم‌‌ترين امتحان ممكن از ما گرفته بشود و من اين ميان تنها كسی هستم كه نه تنها درس نخوانده بلكه اصلاً كوچك‌ترين اطلاعی هم از برگزاری اين امتحان نداشته. اين در حالي است كه البته بقيه‌ی بچه‌ها كاملاً خيال‌شان راحت است و حسابی‌درس‌شان را بلدند و گل می‌گويند و گل می‌شنوند و حتی بعضی‌های‌شان مرا سرزنش می‌كنند كه چه‌طور برای همچين امتحان مهمی خودم را آماده نكرده‌ام! اين هنوز هم يكی از ترسناك‌ترين كابوس‌های مكرر من است و نشان می‌دهد كه چه دوران خوشی (!) را توی مدرسه گذرانديم كه بعد از اين‌همه سال هنوز هم تأثير و نقش‌اش در وجودمان مونده! يكی از دلايل جذابيت عظيم سريال بافی همان تصوير دقيقی است كه از دبيرستان و فضای كابوس‌وارش می‌دهد و اين كه چه‌طور گاهی مواجهه با مدير و معلم‌ها می‌تواند از مواجهه با ديوها و خون‌آشام‌ها هم سخت‌تر و ترسناك‌تر باشد! سريال بافی واقعاً  صدها و صدها صحنه و ديالوگ بامزه‌ دارد كه هر بار با ديدن‌شان از خنده ريسه می‌روم.

نمی‌د‌انم واقعاً. من در زندگی‌‌ام خيلی فيلم و سريال ديده‌ام، خيلی. ولی فقط در مورد شخصيت‌های سريال بافی اين احساس غريب را دارم كه فقط در مورد نزديك‌ترين دوستان و عزيزان‌تان پيدا می‌كنيد. اين احساس كه اگر مدتی آن‌ها را نبينيد واقعاً دل‌تان برای آن‌ها با تمام وجود تنگ می‌شود و احساس خلأ می‌كنيد. شخصيت‌های سريال بافی برای من دقيقاً اين‌طور هستند. حتی جالب است كه گاهی مثلاً برای شخصيت‌ خاصی خيلی يكهو دلم تنگ می‌شود و در اين مواقع می‌روم دو سه قسمت از آن قسمت‌هايی را كه آن شخصيت خيلی در آن‌ها حضور پررنگی داشته باز هم می‌بينم. واقعاً يك دنياست. دنيای خاص خودش است و درست می‌گويند:  Buffyverse

فقط می‌توانم بگويم كه من اين سريال را می‌پرستم (عشق است ديگر! چه می‌شود كرد؟) و واقعاً دلم می‌خواهد كه حداقل همه‌ی خوانندگان عزيز اين وبلاگ اين اثر درخشان را تماشا كنند. واقعاً حيف است اگر اين اثر بی‌همتا را نبينيد. بی‌اغراق می‌توانم بگويم كه محبوب‌ترين اثر نمايشی و اينترتينمنت زندگی‌ام است. اگر به سلامت عقل‌ام شك نكنيد – يا حتی اگر شك بكنيد – بايد بگويم كه 145 اپيزود اين سريال را سه بار به طور كامل از اول تا آخر تماشا كرده‌ام! بعضی اپيزودها را كه بيش‌تر و بارهای بی‌شمار تماشا كرده‌ام. باور كنيد. كاش لااقل دوستان فصل اولش را كه زيرنويس فارسی شده ببينند. البته مطمئن‌ام كه بعد از اين كار به زبان سنسكريت سده‌های ميانه هم كه شده بقيه‌ی سريال را تماشا خواهيد كرد! همين الان هم دارم با اجازه‌ی شما می‌روم تا چند تا از اپيزودها را كه با نوشتن اين مطلب درباره‌ی بعضی از سكانس‌های برگزيده به‌شدت دلم برای‌شان تنگ شده و هوای‌شان را كرده‌ام باز هم تماشا كنم. ضمن اين كه اصولاً دو سه هفته‌ای می‌شود كه حتی چند دقيقه هم بافی نديده‌ام و بافی خونم به‌شدت كم شده. اين عارضه‌ی كمبود بافی در روزهای اول خودش را در قالب بی‌قراری و افسردگی نشان می‌دهد و اگر بعد از دو سه هفته فكری به حال آن نكنم عارضه‌های شديدتری مثل رعشه و ميل به خودكشی و اسپاسم‌های عضلانی به سراغم می‌آيند. تا كارم به اين عارضه‌های شديدتر نكشيده بروم پيش‌گيری كنم و با بلعيدن چند اپيزودی از بافی خودم را بسازم! خوش باشيد!

                                     

جمعه 1390/04/17
سيری در تنهايی

فلاش بك

با سلام و احترام خدمت همه‌ی دوستان عزيز. اين متن تايپ‌شده‌ی يكی از نوشته‌های قديمی من است كه در يكی از شماره‌های ويژه‌ی ماهنامه‌ فيلم عزيز منتشر شده و البته نوشته‌ای كاملاً شخصی است و هيچ ربط مستقيمی به سينما ندارد. در واقع در آن شماره از نويسندگان خواسته شده بود كه يكی از نوشته‌ها يا ترجمه‌های‌ قديمی‌شان را انتخاب كنند تا با مقدمه‌ای بر آن،  دوباره چاپ شود. اين مطلب «سيری در تنهايی» هم در واقع مقدمه‌ای است كه من بر مطلب برگزيده‌ام يعنی همان «خنكای مرهمی بر شعله‌ی زخمی...» نوشتم. چند تن از دوستان خواسته‌اند كه نوشته‌های قديمی‌ترم را روی وبلاگ بگذارم و اين نوشته يكی از آن نوشته‌هايی بود كه ظاهراً بيش‌تر خواهان داشتند. زحمت تايپ‌اش را عزيزی كشيده كه همه‌تان او را می‌شناسيد ولی خواسته كه از او نامی برده نشود و من هم به خواسته‌اش احترام می‌گذارم و البته اين به آن معنا نيست كه نتوانم همين‌جا باز هم از او تشكر بكنم. ديگر مطالبی را كه بيش‌تر خواهان داشته‌اند هم به‌تدريج آنلاين می‌كنم و همين سه چهار روزه هم با مطلب واقعاً جديدی برمی‌گردم چون فعلاً سخت درگير كارهای اين شماره‌ی مجله هستم كه البته امروز فردا تمام می‌شود. تا بعد... 

 سِیری در تنهایی* 

حدود هشت نه سال پیش ، اوضاع و احوال زندگی‌ام جوری رقم خورد که مجبور شدم دو سه ماهی را در مسافرخانه‌ی ارزان قیمت و درجه چندمی در یکی از شهرهای نسبتاً کوچک مازندارن سر کنم. در واقع به این دلیل ساده که هیچ جای دیگری جایم نبود. به همه‌ی دنیا پشت کرده بودم یا شاید همه‌ی دنیا به من پشت کرده بود. از همه بدتر این که آن یک نفر که درواقع بخش زیادی از شکراب شدن رابطه‌ی من با دنیا به خاطر او بود هم تنهایم گذاشته بود و این یکی دیگر اصلاً قابل‌تحمل نبود. آن دو سه ماه را در بطالت مطلق گذراندم. لنگ ظهر از خواب بیدار می‌شدم، حتی گاهی دیرتر. صبر می‌کردم دم غروب بشود. آن‌وقت یک سر می‌رفتم بیرون، معمولاً به قهوه‌خانه‌ای می‌رفتم و چای می‌خوردم و گاهی هم غذا. بعضی وقت‌ها هم قلیانی چاق می‌کردم. بعد هم سیگار و یک مشت خوراکی می‌گرفتم و برمی‌گشتم به اتاق دلگیر و کوچکم در مسافرخانه. همین. فقط گاهی توی سررسیدنامه‌ی بزرگی که داشتم، چیزهایی می‌نوشتم یا حتی شعری می‌گفتم!
در یکی از آن بعدازظهرهای ملال‌انگیز و طولانی که روی تخت دراز کشیده بودم و سیگار می‌کشیدم، ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد که بدجوری عذابم داد: این فکر که قطعاً چند سال دیگر اگر اتفاقاً گذرم به همین مسافرخانه بیفتد، یا حتی اگر یاد این روزها بیفتم، طبق همان عادت دیرینه، نوستالژی این روزها به سراغم خواهد آمد که «با وجود همه‌ی چیزها روزهای قشنگی بود، یادش به‌خیر!» مطمئن بودم که همین‌طور می‌شود، چون این اخلاق مزخرفم را خوب می‌شناختم. این فکر به‌قدری عذابم داد که پا شدم و روی لبه‌ی فلزی تخت‌خواب - جایی که محفوظ بماند - جملاتی نوشتم محض یادآوری.
از قضا چند ماه قبل همین‌جوری هوس کردم شبی را در همان مسافرخانه بگذرانم (اصولاً اقامت در هتل و مسافرخانه را دوست دارم، چون حسی از ماجرا و تازگی به‌ام می‌بخشد). شب ناگهان به یاد هشت نه سال قبل افتادم و همان جور که پیش‌بینی کرده بودم، «یادش به خیر!» و از این حرف‌ها... ناگهان آن بعدازظهر طولانی به‌خاطرم آمد و آن جمله های کذایی که حالا دیگر یادم رفته بودند ولی خیلی دوست داشتم بروم سراغ‌شان و ببینم که چه نوشته بودم. رفتم سراغ مسافرخانه‌چی که بدون هیچ بهانه‌ای به من اجازه داد اتاقم را عوض کنم و به همان اتاق قدیمی بروم. پایم به اتاق رسیده و نرسیده رفتم سراغ تخت، نگران که مبادا آن را عوض کرده باشند یا جمله‌ها به‌نحوی پاک شده باشد، ولی خوش‌بختانه کلمات با همان وضوح روز اول سر جای‌شان بودند. خواندم: «واقعاً روزهای سگی و کثیفی است. اصلاً هم خوش نمی‌گذرد. تف به روت اگر چند سال دیگر طبق معمول و به همان عادت مزخرف همیشگی‌ات، بنشینی و نوستالژیک بشوی و حسرت این روزها را بخوری، چون فقط خریت خودت را ثابت می کنی!»
تأثیر این کلمات برق‌آسا بود. فقط بدی‌اش این بود که یکهو به خودم آمدم و دیدم که دارم حسرت آن بعدازظهر طولانی و کثافت را می‌خورم که این کلمات را نوشتم، که «چه‌قدر جوان بودم و روی‌هم‌رفته یادش به‌خیر...!»

نگاه به پشت‌سر اصولاً برایم تجربه‌ی لذت‌بخشی نیست؛ این رویارویی به‌ظاهر گریزناپذیر دوباره و دوباره با آن پرونده‌ی قطور از اشتباه‌ها و حماقت‌های متعدد، پل‌های شکسته برای همیشه، روابط پوشالی، وعده‌های توخالی چه از طرف خودم به خودم و چه از طرف دیگران به من و نیز من به دیگران، فرصت‌های ازدست‌رفته و بازنیامده، لغزش‌ها و غفلت‌ها و بسیاری چیزهای عذاب‌آور دیگر. با این حال هر وقت حالم آن‌قدر خوب باشد که بتوانم نگاه واقع‌بینانه‌تری به گذشته بیندازم (اتفاقی که به‌خصوص در این یک سال اخیر زیاد رخ داده) خیلی چیزها برایم روشن‌تر می‌شود؛ از جمله درمی‌یابم که واقعاً همه‌ی آن روزها، آن وقایع و آن آدم‌ها باید می‌آمده‌اند و می‌رفته‌اند تا سیکلی لازم و حیاتی طی شود، تا بتوانم آن‌چه را که باید، تجربه کنم، بیاموزم و زندگی کنم. همه‌ی آن سرگشتگی‌ها و حیرانی‌ها، ستیزه‌ها و جنگ‌ها با خود و دیگران، آن دیوانه‌بازی‌ها و حتی علافی‌ها و ول‌گشتن‌ها جزيی از من بوده، از گذشته‌ام و زندگی‌ام و خودم. بی وجود هر یک از این‌ها یک چیزی شکل نمی‌گرفت، یک جای کار ناقص می‌ماند و می‌لنگید و من هم نمی‌فهمیدم. گاهی فکر می‌کنم وقتی به سال‌خوردگی برسم - اگر برسم - همین نگاه و آرامش حاصل از آن شاید تنها چیزی باشد که بتواند تسکینم دهد. فکرش را بکنید؛ مثلاً شکست عاطفی (معادل دیگرش همان ناکامی در عشق است!) واقعاً تجربه‌ی دردناکی‌ست و ویران‌کننده، غیرقابل‌قیاس با هر تجربه‌ی غم‌انگیز دیگری در زندگی. همه‌ی این‌ها درست، ولی آدمی که در زندگی‌اش طعم تلخ چنین شکستی را نچشیده باشد، درواقع خودش را از آزمودن طیف وسیع و رنگارنگی از عواطف و احساسات و تجربه‌ها که برای نزدیک‌«تر» کردنش به مقصد یگانه‌ی این روند تکاملی واجب و ضروری است، محروم کرده است.
یا از آن‌طرف، بله، تنهایی، تنهایی مطلق و تمام‌عیار جداً تجربه‌ی هولناکی است؛ آن حس جانکاه و توصیف‌ناپذیر بی‌تکیه‌گاه بودن، معلق بودن مثل پری که همین‌طور بی‌هدف توی هوا می‌لرزد و می‌چرخد و نمی‌داند به کجا می‌خواهد برود، یا اصلاً کجا را دارد که برود. تنهایی ناب، تنهایی محض و بی‌‌کم‌و کاست. ولی باز هم فقط در چنبره‌ی چنین تنهایی ترسناکی است که آزمودن خیلی چیزها، از سر گذراندن بسیاری از عواطف و اندیشه‌های البته دردناک که اما باز هم برای تکمیل آن پازل لعنتی شخصیت آدم لازم است، میسر می‌شود. تنها با رفتن به نهایت‌ها و بی‌نهایت‌هاست که می‌توان از خویش برگذشت و به چیزی، جوهره‌ای، واقعاً ارزشمند دست یافت که تنها چیز ارزنده در این زندگی به‌ظاهر بی‌معنا ولی در باطن، برتافته از تاروپودهای ظریف، بسیار ظریف (آن‌قدر که اغلب نمی‌توانیم ببینیم‌شان) معناست. نهایت غم، شادی، عشق، نفرت، تنهایی، رنج، خوشی، بی‌کسی و نهایت‌های دیگر. از این روست که نگاه به پشت‌سر حتی اگر لذت‌بخش هم نباشد - که معمولاً نیست - ولی گریزناپذیر و واجب است، حداقل برای آن‌ که دریابیم تا چه حد به این اقیانوس بی‌کران تجربه‌ها و آزمون‌ها تن سپرده‌ایم، و چه‌گونه می‌توانیم با دست زدن به تجربه‌ها و چالش‌هایی که از آن‌ها غفلت کرده‌ایم، حفره‌های روحی و شخصیتی‌مان را پر کنیم.
به‌عنوان نویسنده و مترجم نیز نگاه به گذشته برایم اصلاً لذت‌بخش نیست. نوشته‌ها و ترجمه‌هایم را در این مرور دوباره، نابسنده و پر از کمی و کاستی می‌یابم و گاه میان برداشت‌ها و قضاوت‌های کنونی‌ام و آن‌چه از نوشته‌های قدیمی‌ام تراوش می‌کند، پرتگاه هولناکی می‌‌یابم که هیچ جوری نمی‌توان پرش کرد و اتفاقاً نباید هم پرش کرد، چون عمق و ارتفاع آن به بهترین شکل به ما می‌نمایاند که در این فاصله، چه چیزهایی بر ما افزوده شده یا ازمان کاسته شده است. اصلاً برخلاف آن‌چه شاید به نظر برسد، این حس ناخوشایند را که حاصل رویارویی مستقیم و صریح با گذشته است دوست دارم. اصلاً دوست ندارم روزی برسد که بازبینی نوشته‌ها و ترجمه‌ها و کلاً کارهای گذشته‌ام آن احساس تسکین‌دهنده ولی فریبنده و غلط‌ ‌انداز رضایت را به من ببخشد.
جالب این‌جاست که از میان همه‌ی آن‌چه در مجله فیلم نوشته‌ام و ترجمه کرده‌ام، تنها همین یکی را در این مرور دوباره، کمابیش با احساسی شبیه به لذت و خرسندی خواندم. مطلبی که محورش نگاهی خشمگنانه و غمگنانه به گذشته‌ی خودم بود! بیش‌تر که توی بحر قضیه رفتم، فهمیدم که همان حسِ گفته‌شده، یعنی رودررویی دوباره با بخشی از آن انبوه تجربه‌های افراطی و اغلب دردناک گذشته بوده که این رضایت نسبی را در من به وجود آورده؛ همان حس عجیب که بی‌شباهت به احساس بچه‌ی شیطان و بازیگوشی نیست که با رضایت و خرسندی شریرانه‌ای به پشت سرش نگاه می‌کند و درمی‌یابد که بله، موفق شده در مسیر حرکت و بازی‌اش در خانه، همه‌چیز را همچین درست و حسابی به هم بریزد! از طرفی، تصاویر پراکنده و پرشماری با سرعتی باورنکردنی از برابر چشم ذهنم رژه رفتند؛ از جمله آن روزها و به‌خصوص شب‌هایی که شما هم حتماً تجربه کرده‌اید اگر تنهای تنها در اتاقی خالی و در حالی‌که نه رمق کتاب خواندن برای‌تان مانده و نه فیلم می‌توانید تماشا کنید و نه هیچ کار دیگری از دست‌تان برمی‌آید، دریافته باشید که هیچ کار دیگری نمانده مگر سفری دردناک در درون خویش به سوی مقصدی که خودتان هم نمی‌دانید چیست؛ ولی در عین حال سفری که شما را بی‌واسطه با خودتان، خود حقیقی‌تان مواجه ساخته و همین هدیه‌ای‌ست که تنهایی به ما می‌بخشد؛ هدیه‌ای که مختص خود ما‌ست، مال ماست، اصلاً خود ماست.


در این نوشته تقریباً دست نبرده‌ام (فقط بخش‌هایی از آن را که صرفاً در زمان نوشته شدن مطلب، معنا و مفهوم داشتند، طبعاً حذف کرده‌ام)، چون اگر می‌‌خواستم این کار را بکنم، می‌افتادم در دام آن وسوسه‌ی مقاومت‌ناپذیر برای تغییر دادن خیلی بخش‌های آن. با این‌حال از آن نوشته‌هایی است که کم‌تر از بقیه، در آن نگاه اجتناب‌ناپذیر به گذشته، اذیتم می‌کند، و البته به‌ هر حال - خوب یا بد - بخشی است از همان گذشته که شاید به‌نوبه‌ی خودش سهمی در کامل‌تر کردن آن پازل لعنتی داشته؛ پازلی که هنوز هم کامل نشده و امیدوارم هیچ‌وقت دچار توهم کامل شدنش نشوم.


و راستی، اگر اهل آن نوع تنهایی‌هایی که اشاره کردم هستید، توصیه می‌کنم که این‌بار آن را در دل طبیعت بیازمایید؛ ترجیحاً در نقطه‌ای دورافتاده و پرت از جنگلی بکر و وحشی - اگر بتوانید چنین جایی را گیر بیاورید. معجزه می‌کند!

*  نام کتابی از هرمان هسه.

 منتشرشده در شماره‌ی ويژه‌ی بيست سالگی ماه‌نامه‌ی فيلم